خلقت و ظهور صورت حسّى من بود .
عالم أرواح را ، عالم امر از آن مىگويند ، كه هيچ واسطه و زمان و تخلَّف ميان قول و قائل « كُنْ » و ميان قبول و قابل « فَيَكُونُ » در آن عالم واقع نبود ، پس « 1 » چون غلبه حكم امر نافذ را بود آن جا ، او را به آن نام خواندند .
پس مىگويد : كه چون به حكم * ( إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناه . . . ) * « 2 » به واسطهء سير عشقى حقيقى كه أردناه اثر آن سير است ، مرا در مرتبهء أرواح ، وجود بخشيدند ، عشق به كمال لطفه لتحقيق سيره در آن وجود سارى بود و بر او غالب ، لا جرم همين كه مرا در آن عالم تحقق و ثبوتى حاصل آمد ، خود را از عمق شيفته و حيران يافتم ، چه آن جا هيچ صفتى با وجود من همراه نبود كه ميان من و عشق حايل آمدى و از ظهور سلطنت عشق مانع شدى .
پس پيش از آن كه به نشآت حسّى متلبّس شدمى و احكام مراتب و صفات و قيود آن گرد من در آمدندى و مرا از عشق و معشوق محجوب كردندى و به خود مشغول گردانيدندى ، من آن جا در آن عالم امر ، از شراب عشق مست خراب بودم ، و چون بر مراتب مرور كردم و از آن صفات و قيود بر من طارى شدند ، باز در مراتب و أطوار حسّى ، به طريق عود سير كردم ، و از آن جا چون به حكم عشق و سلطنت او با عالم خود رجوع آغاز كردم ، عشق هر صفتى كه آن جا در عالم امر و بالاتر ثابت و باقى نبود و در مرتبهء حسّ بر من طارى شده بود و ميان من و عشق حايل گشته ، همه را فانى و متلاشى كرد و خود را و مرا مفرد گردانيد ، و هذا معنى البيت الآتي .
فأفتى الهوى ما لم يكن ثم « 3 » باقيا
هنا من صفات بيننا فاضمحلَّت
هامش
« 1 » الا له الخلق و الأمر .
« 2 » النحل ( 16 ) آيهء 40 .
« 3 » في نسخة الشارح العلامة : ثمّة .