( 1 ) او در خيمهى خويش بود شنيدم كه گفت :
- ابو حمزه كجاست .
پير مردى كوتاه قامت اسب به پيش جهانيد . جلو آمد .
وقتى نزديك شد ديدم اين همان پير مرديست كه در خانهى « ابن مسعود » در كوفه كلاه فروشى داشت .
ابراهيم به او گفت :
- اين پرچم را بگير و برو در ميسرهى سپاه . همانجا بايست . از جايت تكان نخور .
آن پير مرد « ابو حمزه » پرچم را برداشت و به ميسره رفت .
جنگ آغاز شد و ابراهيم بن عبد اللَّه به قتل رسيد و سپاهش پراكنده شدند اما ابو حمزهى پرچمدار همچنان سر جاى خود ايستاده بود .
به او گفته شد :
- مگر نمىبينى فرمانده سپاه بقتل رسيد و اصحابش هم تار و مار شدند .
ابو حمزه چنين پاسخ داد :
- به من ابراهيم بن عبد اللَّه گفت از جايت تكان نخور .
بالاخره سپاه ابو جعفر بوى حمله آوردند .
او به جنگ پرداخت .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 83
مساهمون: جواد فاضل
ص٨٣