تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
( 1 ) است ، تكليف خود را نميداند ، من خود فرمان امير المؤمنين را اطاعت ميكنم و دلخواه او را برمىآورم . چهره‌ى هارون شكفته شد . يحيى گفت : - يا امير المؤمنين لعنت تو فضل بن يحيى را از آن مقام كه داشت فرو افكند . اكنون تمنا مىدارم كه شرافت از دست رفته‌اش به دو باز گردد . هارون الرشيد رو به مردم كرد و گفت : فضل بن يحيى نسبت به فرمان من عصيان كرده بود و من هم لعنتش كردم اما اكنون بتوبت و انابت گرديده و بطاعت من باز گشته . دوستش بداريد . مردم در اين بار باز هم از چپ و راست فرياد كشيدند : - دوست دوستداران تو هستيم و با هر كس كه دشمن تست دشمنى داريم . [ 1 ] البته فضل بن يحيى را دوست خواهيم داشت . يحيى برمكى از قصر سلطنتى هارون با مركب‌هاى سريع پست خودش را ببغداد رسانيد . مردم كه نابهنگام يحيى بن خالد را در بغداد ديدند سخت به بهيجان افتادند . هر كس سخنى ميگفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] بيچاره مردمى كه جز اطاعت كور كورانه احمقانه تكليف ديگرى نداشتند .