( 1 ) است ، تكليف خود را نميداند ، من خود فرمان امير المؤمنين را اطاعت ميكنم و دلخواه او را برمىآورم .
چهرهى هارون شكفته شد .
يحيى گفت :
- يا امير المؤمنين لعنت تو فضل بن يحيى را از آن مقام كه داشت فرو افكند .
اكنون تمنا مىدارم كه شرافت از دست رفتهاش به دو باز گردد .
هارون الرشيد رو به مردم كرد و گفت :
فضل بن يحيى نسبت به فرمان من عصيان كرده بود و من هم لعنتش كردم اما اكنون بتوبت و انابت گرديده و بطاعت من باز گشته .
دوستش بداريد .
مردم در اين بار باز هم از چپ و راست فرياد كشيدند :
- دوست دوستداران تو هستيم و با هر كس كه دشمن تست دشمنى داريم . [ 1 ]
البته فضل بن يحيى را دوست خواهيم داشت .
يحيى برمكى از قصر سلطنتى هارون با مركبهاى سريع پست خودش را ببغداد رسانيد .
مردم كه نابهنگام يحيى بن خالد را در بغداد ديدند سخت به بهيجان افتادند .
هر كس سخنى ميگفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] بيچاره مردمى كه جز اطاعت كور كورانه احمقانه تكليف ديگرى نداشتند .