( 1 ) چشم ما به آن غلام سياه افتاد كه حمالى كرده بود .
تا پياده شد گفت :
- اين موسى بن عبد اللَّه است و آن يكى هم پسرش عبد اللَّه و اين هم نوكرش .
اما آن مرد را نمىشناسم .
اين غلام سياه موسى بن عبد اللَّه را چنان شناخته بود كه گوئى همراه خود او از شام آمده بود .
موسى بن عبد اللَّه بدين ترتيب دستگير شد و بدار الاماره رفت .
تا چشم محمد بن سليمان به او افتاد گفت :
- هرگز يك چنين خويشاوند زنده مباد .
همه جاى دنيا را گذاشتهايد و ببصره آمدهايد تا مرا دچار محظور سازيد .
اگر از شما چشم بپوشم و حق رحامت را رعايت كنم بامير - المؤمنين خيانت كردهام و اگر فرمان امير المؤمنين را انجام دهم حق رحم را زير پا گذاشتهام و اين كار براى من آسانتر است زيرا من نميتوانم نسبت بخليفه خيانت كنم .
محمد بن سلمان موسى را از بصره بكوفه فرستاد .
منصور دستور داد كه موسى بن عبد اللَّه را زير تازيانه بخوابانند .
پانصد تازيانه بر پيكر موسى نواخته شد و او در زير اين ضربات طاقت فرسا كاملا خاموش بود .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 109
مساهمون: جواد فاضل
ص١٠٩