( 1 ) بيك پسرك حمال كه غلام سياهى بود به خانه بياورد .
آن پسرك از حمالهاى ميدان بود .
كرايهى حمالىاش به چند شاهى پول طى كرده بود .
اما وقتى كه اين سياهك كوچولو ، بار را به منزل رسانيد دبه درآورد و عوض چند شاهى چند درهم گرفت و رفت .
غذا را روى سفره چيديم و پاى سفره نشستيم ، اما هنوز موسى را دستش را از آلايش غذا نشسته بود كه ناگهان سربازان والى بصره خانهى ما را محاصره كردند .
موسى از احساس اين خطر سخت به هراس افتاد .
من نگاهى به كوچه انداختم و گفتم :
- به ما مربوط نيست ، اين سربازها آمدهاند همسايهى ما را جلب كنند .
اما هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم به داخل حياط ما حملهور شدند .
روى اسب يكى از اين سربازها چيزى توى يك چادر پيچيده شده بود .
موسى بن عبد اللَّه با پسرش و نوكرش و مردى از دوستانش در خانهى من بودند .
بى آنكه با ما حرفى بزنند آن چيز بسته را كه روى اسب بود پائين آوردند و بازش كردند .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 108
مساهمون: جواد فاضل
ص١٠٨