( 1 )
فالقت عصاها و استقرت بها النوى * كما قر عينا بالاياب المسافر
عصاى خود را فرو انداخت و خاطرش آرام يافت .
آنچنانكه چشمان مسافر بديدار وطن روشن مىشود و بعد پرسيد :
- او را چه كسى كشته .
گفته شد :
- مردى از قبيله مراد .
عايشه با انشاد اين شعر قاتل على را تمجيد كرد :
فان يك نائيا فلقد نعاه * غلام ليس فيه التراب
هر چند كه دور است خبر مرگ او را * غلامى كه خاك بدهانش نيست آورده است در اين هنگام زينب دختر ام سلمه با لحن توبيخ از عايشه پرسيد :
- آيا در حق على چنين سخن ميرانى ؟
عايشه در جواب گفت :
- هر وقت فراموش كردهام بخاطرم بياوريد .
و بعد اين شعرها را كه كنايهاى از گله گزارى است بعنوان مثل