( 1 ) منادى زيد آن شب تا سپيدهدم فرياد ميكشيد اما بفرياد او كس جواب نميداد .
صبح روز چهارشنبه زيد بن على به قاسم بن عمر تبعى و مرد ديگرى از اصحاب خود فرمان داد كه براى جمعآورى مجاهد بن شعار ( يا منصور امت ) را در بيابانها و صحرا ميان قبائل تكرار كند .
سعيد بن خيثم ميگويد من مردى درشت صدا بودم . خوب ميتوانستم فرياد بكشم .
مرا هم همراه قاسم كردند كه در ميان عشائر به تجهيز قوا بپردازيم .
در بيابانهاى « عبد القيس » قاسم بن عمر با مردى كه همراهش بود با جعفر بن عباس كندى برخورد كردند .
ميانشان تصادمى افتاد . آن مرد كه با قاسم بود كشته شد و قاسم نيز دست به گردن بسته در اسارت جعفر كندى افتاد .
جعفر اين قاسم را به حكم بن صلت تسليم كرد و او هم دستور داد گردنش را بزنند .
قاسم را در آستان قصر گردن زدند .
دخترش سكينه اين شعرها را در رثاى پدرش انشاد كرد .
بر قاسم بن كثير اى چشم من اشك بريز اشك فراوان بر او ببار
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: جواد فاضل
ص٢١٢