تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
او بگذرند و براى او سؤال مغفرت كنند پس قلم عفو بر سر جريمهء ما كش و از سر گناهان ما درگذر و براى ما از حقتعالى استغفار كن * ( قالَ ) * گفت يعقوب كه * ( سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ ) * زود باشد كه آمرزش خواهيم براى شما * ( رَبِّي ) * از پروردگار خود * ( إِنَّه هُوَ الْغَفُورُ ) * بدرستى كه او آمرزنده است تائب را بمحو ذنوب * ( الرَّحِيمُ ) * مهربانست بر بندگان بكشف كروب و از ابو عبد اللَّه و ابن عباس و طاوس مرويست كه سبب در توقف استغفار و تاخير آن اين بود كه ميخواست كه در شب جمعه وقت سحر براى ايشان استغفار كند چه دعا در اينوقت باجابت اقربست و از وهب منقولست كه يعقوب زياده از بيست سال در هر شب جمعه براى فرزندان استغفار ميكرد تا حقتعالى از سر گناهان ايشان در گذشت و مرويست كه چون وقت سحر جمعه ميرسيد فرزندان را امر مىكرد تا در پس او صف ميكشيدند و او دعا و استغفار مىكرد براى ايشان و ايشان آمين مىگفتند تا بعد از بيست سال توبه ايشان قبول شد و در روايت آمده كه جبرئيل ايندعا را تعليم يعقوب فرمود كه يا رجاء المؤمنين لا تخيب دعائى يا غوث المؤمنين اغثنى و يا عون المؤمنين اعنى و يا حبيب التوابين تب على ما استجيب لهم حقتعالى ببركت ايندعا از سر فرزندان او در گذشت و بعضى از علماى تفسير گفته‌اند كه يعقوب ( ع ) تاخير دعا كرد تا بداند كه يوسف از ايشان عفو كرده يا نه و بعد از آنكه بمصر آمد علم بعفو يوسف حاصل كرده شب به نماز برخاست و بعد از تهجد روى به قبله بايستاد و يوسف را در قفاى خود و برادران را در عقب او بداشت و دست بدعا برداشت و ايشان آمين كردند تا حق سبحانه اجابت فرمود يكى از اصحاب روايت كرده كه سحرگاهى بدر حجره عبد اللَّه مسعود ميگذشتم شنيدم او ميگفت ( اللهم انك دعوتنى فاجبت و امرتنى فاطعت و هذا سحرنا فاغفر لى ) او را گفتم يا بن مسعود سحر را چه تخصيص است گفت وقت اجابت دعا است نمىبينى كه يعقوب ( ع ) پسران را وعده سحر داد فى قوله * ( سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي ) * القصه چون يعقوب با اولاد و احفاد و ساير اقربا بنزديك مصر رسيد يوسف ( ع ) با ملك ريان گفت كه مرا پدريست كه پيغمبر خدا است و پيغمبرزاده و پدران ما همه پيغمبرانند و امروز وى با جميع اهل البيت خود از كنعان مىرسد توقع آنست كه باستقبال وى بيرون آيى پس ملك ريان با چهار مرد از خواص خود با زينت تمام و شوكت لا كلام بر نشست و يوسف اكابر و اشراف مصر را امر كرد تا ايشان نيز بآراستگى تمام باستقبال بيرون آمدند و يعقوب با فرزندان بر بالاى تلى بر آمده تفرج آن كوكبه و شوكة ميكردند و از آن تعجب مىفرمود جبرئيل نازل شده گفت از تجمل و كوكبه اين لشگر تعجب ميكنى به بالا نگر كه جنود ملائكه از زمين تا فلك بتفرج آمده بشادى تو مبتهج و مسرور چنانچه در اينمدت از اندوه تو محزون و رنجور بودند و چون يعقوب يوسف را در زى ملوك مشاهده كرد گفت اين فرعون مصر است يهودا گفت نه پسر تو است يوسف پس يوسف