الملوك عبيدا بمعصيته ) پاك است آن خداوندى كه بنده را بطاعة پادشاه گردانيد و پادشاه را به معصيت در ذل بندگى انداخت جبرئيل نازل گشت كه اى يوسف اكنون وقت آن رسيده كه مرهم راحت بر الم جراحت دل زليخا نهى و بيش از اين او را در آتش مفارقت خود نسوزى دعا كن تا حقتعالى چشم او را روشن گرداند و او را جوان سازد و آن جمال كه داشت زياده از آن به او ارزانى فرمايد يوسف دست بدعا برداشت و از حضرت بارى تعالى اين استدعا فرمود فى الحال تير دعاى او بهدف اجابت رسيد چشم او روشن شد و جوانى و جمال او عود كرد يوسف او را به عقد در آورد و از او دو پسر آورد يكى ميشا كه جد يوشع بن نون بود و ديگرى افرئيم و يك دختر كه حنه نام داشت و زن ايوب پيغمبر بود القصه يوسف در نزديكى مصر موضعى داشت كه قصرى رفيع آنجا بنا كرده بود در آنجا فرود آمد * ( فَلَمَّا دَخَلُوا ) * پس چون كه در آمدند * ( عَلى يُوسُفَ ) * بر يوسف در آن منزل * ( آوى إِلَيْه ) * جاى داد بسوى خود * ( أَبَوَيْه ) * پدر و خاله خود را كه در حرمتدارى بجاى مادر بود و مع ذلك زن پدرش بود و ديگر باره پدر را در كنار گرفت و خاله را پرسش فرمود و برادرزادگان را نوازش نمود * ( وَقالَ ادْخُلُوا مِصْرَ ) * و گفت درآئيد به مصر * ( إِنْ شاءَ اللَّه ) * اگر خواهد خدا و ارادهء او
تعلق گرفته باشد * ( آمِنِينَ ) * در حالتى كه ايمن باشيد از قحط و عنا و مشقت و اصناف مكاره و بلا و مشيت متعلقست بدخولى كه متصف باشد با من يعنى اگر اراده الهى باشد شما بر وجه امنيت و استراحت و فراغت در شهر مصر درآئيد ابن عباس فرمود كه تعليق دخول بمشيت جهت آن بود كه در آن وقت مردمان از ملوك مصر خائف بودند و بىجواز نميتوانستند كه بمصر در آيند و مراد بدخول اول در موضعى بود خارج بلد چنانچه مفسر شد و مرويست كه در حينى كه بمصر در آمدند هفتاد و سه كس بودند و وقتى كه با موسى از مصر بيرون مىرفتند مردان ايشان ششصد هزار و پانصد بودند و زنان و كودكان ايشان دويست هزار و فاصله ميان آن چهار صد سال بود
القصه چون بمصر در آمدند ايشان را در منزل خود فرود آورد * ( وَرَفَعَ أَبَوَيْه ) * و برداشت پدر و خاله را يعنى بالا برد * ( عَلَى الْعَرْشِ ) * بر تخت خود * ( وَخَرُّوا ) * و به روى افتادند پدر و خاله و برادران * ( لَه ) * براى تعظيم يوسف * ( سُجَّداً ) * در حالتى كه سجده كنندگان بودند از حسن بصرى نقلست كه حقتعالى مادر يوسف راحيل را زنده كرد تا يوسف را سجده كرد تصديقا للرؤيا و مرويست كه تخت شاهى را در ميان ميدان بردند و جمله اهل مصر از مرد و زن حاضر بودند چون يوسف بر سرير نشست جمله مردان و زنان اهل مصر نزد او به سجده رفتند و پدر و مادر چون چنان ديدند ايشان نيز بموافقت مصريان به سجده
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 79
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٧٩