و ياد كن اى محمد ( ص ) چون گفت موسى الْفِتْيَةُ مر شاگرد و خادم خود را يعنى يوشع كه * ( لا أَبْرَحُ ) * هميشه خواهم رفت در طلب خضر حذف خبر لا ابرح كه اسير است جهت دلالت حال سفر او است بر آن و ما بعد ان كه غايتست نيز دلالت بر اين مىكند يعنى پيوسته سير ميكنم * ( حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ ) * تا برسم بمجمع البحرين كه مكان او است و آن ملتقاى بحر فارس و روم است در جانب شرق و گويند آن موضع افريقيه است و زاد المسير طبخه مغرب گفته و در بندش نيز گفتهاند و گويند مراد ببحرين موسى و خضر بودند چه موسى بحر علم ظاهر بود و خضر بحر علم باطن القصه موسى ( ع ) گفت مىروم تا
برسم به منزل او و با يكديگر ملاقات كنيم * ( أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً ) * يا مىروم زمان دراز كه هشتاد يا هفتاد سال باشد يعنى در اين سفر يا بخضر مىرسم يا آنكه مدت متمادى مسافرت مىكنم و يا مىروم در زمين تا زمانى كه فوات مجمع بر من متيقن شود مراد آنست كه به هيچ وجه روى از اين سفر بر نميتابم ( مصرع ) دست از طلب ندارم تا كام دل بر آيد پس گفت اى يوشع تو با من موافقت ميكنى در طلب اين بنده صالح يوشع فرمود آرى من با تو موافقم و رفاقت تو را مغتنم مىشمارم
خوش است آواره گى او را كه همراهى چنين دارد
پس يوشع نانى چند و ماهى بريان برداشته به اتفاق موسى روان شدند * ( فَلَمَّا بَلَغا ) * پس آن هنگام كه رسيدند * ( مَجْمَعَ بَيْنِهِما ) * بمجمعى كه ميان دو دريا است آنجا بر صخره كه بر كنار چشمه بود بنشستند موسى در خواب رفت يوشع در چشمه حياة وضو ساخت و قطره از آب وضوى او بر آن ماهى چكيده فى الحال زنده شد و روى به دريا نهاد يوشع متحير گشت و موسى از خواب در آمده تفقد ماهى نموده روى به راه نهاد و از غايت تعجيل سفر * ( نَسِيا حُوتَهُما ) * فراموش كردند ماهى خود را اسناد نسيان بهر دو با آنكه ماهى در توشه يوشع بود و او حامل آن بود بر سبيل مجاز است چه ماهى زاد هر دو بود و گويند معنى آنست كه يوشع فراموش كرد ماهى را و موسى فراموش كرد كه به ياد يوشع آرد كه ماهى را چه كردى اكثر بر آنند كه مراد به نسيا لازم آنست كه تركست يعنى واگذاشتند موسى و يوشع ماهى را و گفتهاند كه ماهى از ايشان گم شد و هر چند جستند نيافتند پس نسيا بمعنى لم يتفقدا است يعنى نيافتند ماهى را * ( فَاتَّخَذَ سَبِيلَه ) * پس فرا گرفت ماهى راه خود را * ( فِي الْبَحْرِ ) * در دريا * ( سَرَباً ) * مثل سردابه كه در آن توان رفت هر جا كه ماهى بريان ميرفت آب بر بالاى او مرتفع مىايستاد و زمين خشك ميگشت * ( فَلَمَّا جاوَزا ) * پس وقتى كه در گذشتند از مجمع البحرين و آن روز و آن شب رفتند تا روز ديگر چاشتگاه * ( قالَ ) *