گريه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در شهادت جعفر طيار و زيد بن حارثه
از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه : وقتى خبر شهادت جعفر بن ابى طالب و زيد بن حارثه به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رسيد حضرت بر شهادت اين دو بزرگوار گريست و فرمود :
اين دو هم صحبت و مونس من بودند و مرگ آمد هر دو را برد . « 1 »
هامش
( 1 ) در اين جا بىمناسبت نيست كه شمهاى از زندگى پر فراز و نشيب سرباز فداكار اسلام و سردار رشيد يعنى زيد بن حارثه را ياد آور شويم . زيد در سن جوانى كه تازه به حد بلوغ رسيده بود به همراه مادرش « سعدى » به ديدار خويشان مادرش به قبيله « بنى معن » رفت چند روزى آن جا بودند كه ناگهان روزى يكى از قبائل عرب بر اثر خصومت قبلى به قبيله « بنى معن » حمله كرد و آنان را شكست داد و عدهاى از زنان و كودكان آنان را به اسارت برد كه از جمله آنها « زيد بن حارثه » بود و سعدى تنها نزد همسرش حارثه مراجعت كرد . حارثه به محض اطلاع از اين جريان بيهوش شد و نقش زمين گرديد .
زيد را به همراه اسيران ديگر به بازار « عكاظ » بردند و فروختند حكيم بن حزام زيد را خريد و به عمه خود « خديجه » بخشيد و خديجه نيز او را به همسرش پيامبر اسلام ( البته قبل از بعثت ) بخشيد و حضرت محمد صلّى اللَّه عليه و آله نيز « زيد » را بلافاصله در راه خدا آزاد كرد و سپس او را مورد تفقد و ملاطفت قرار داده و در خانه خود نگهداشت . يك سال در موسم حج عدهاى از افراد قبيله « حارثه » زيد را در مكه ديدند و او را شناختند و داستان سوز و گداز و اندوه پدر و مادرش را به او بازگو كردند « زيد » به وسيله آنان به پدر و مادرش سلام فرستاد و پيغام داد كه براى ديدار آنان فوق العاده اشتياق دارم و در آخر اين جمله را افزود :
به پدر و مادرم بگوييد من در اين جا در كنار مهربانترين پدرها به سر مىبرم . حارثه پس از اطلاع از جريان رفت مكه و خواست فديه دهد تا پسرش را آزاد كند وقتى كه نزد حضرت رسيد عرض كرد قيمت فرزند مرا بستان و او را آزاد كن حضرت فرمود : اختيار با خود زيد است اگر مايل باشد به نزد شما بيايد من بدون اخذ چيزى او را به شما مىدهم وقتى از زيد سؤال كردند گفت : هرگز از محمد صلّى اللَّه عليه و آله جدا نخواهم شد .
حارثه گفت : اى پسر ! بندگى را بر آزادى ترجيح مىدهى ! زيد گفت : من از محمد صلّى اللَّه عليه و آله چيزهايى ديدم كه ابدا كسى را بر او ترجيح نخواهم داد .
حضرت محمد صلّى اللَّه عليه و آله چون اين سخن را از زيد شنيد دست زيد را گرفت و به كنار كعبه برد و در اجتماع قريش فرمود : گواه باشيد كه زيد فرزند من است ، او از من ارث مىبرد و من از او ، حارثه از خوشحالى در پوست نمىگنجيد زيرا پسر او نه تنها آزاد شده بود بلكه افتخار فرزندى كسى را پيدا كرده بود كه مورد احترام و تعظيم همه مردم مكه بود و در ميان قريش صادق و امين لقب داشت . از آن به بعد مردم به زيد مىگفتند : زيد بن محمد صلّى اللَّه عليه و آله وقتى كه اسلام آمد و فرمود فرزند خوانده را به اسم پدرش بخوانيد
« ادعوهم لآبائهم »
ديگر مردم به او زيد بن محمد نه گفتند بلكه گفتند زيد بن حارثه .