به گريه كردن نمود و اشك از چشمانش جارى شد ، زيرا بر حالت برادرش رقّت كرده بود .
عمر بن حصين چون ديد برادرش گريه مىكند گفت : برادر براى چه گريه مىكنى ؟ گفت بر حالت رقّت بار تو گريه مىكنم گفت : گريه نكن زيرا هر چه را خدا دوست بدارد من هم آن را دوست مىدارم .
سپس گفت : اى برادر ! قضيهاى را به تو مىگويم شايد خدا آن را براى تو نافع قرار دهد ، ولى اين قضيه را تا من زنده هستم براى كسى بازگو مكن . و آن اين است كه ملائكه به ديدار من مىآيند و من با آنها انس گرفتهام و بر من سلام مىكنند و من سلام آنها را مىشنوم .
اى برادر ! بدان اين بلايى كه بر من وارد شده عقوبت نيست بلكه سبب و باعث اين نعمت بزرگ يعنى ملاقات ملائكه گرديده است و كسى كه اين نعمت بزرگ را درك كند چگونه به بلا راضى نشود .
9 - حكايت شخصى كه چند روز غذا نخورده بود
يكى از علما مىگويد : من به اتفاق چند نفر از دوستان به عيادت سويد بن شعبه رفتيم وقتى به منزلش رفتيم ديديم پارچهاى در خانهاش افتاده است و به قدرى بدنش ضعيف و نحيف شده بود كه گمان نمىكرديم زير آن پارچه كسى خوابيده باشد . وقتى پارچه را از صورتش كنار زديم ديديم او زير پارچه خوابيده است . زنش آمد و به او گفت : خانوادهات به فدايت شود ما هيچ گونه آب و غذايى به تو نداديم گفت : سرم گيج بود ، مدتى خوابيدم و اكنون خوب شدم .