را ( كه با وضع فجيعى او را كشتند سپس در شكم الاغ گذاشتند و بعد آتش زدند ) به مادرش اسماء بنت عميس دادند اسماء از جاى خود حركت كرد و رفت در مسجد خود نشست و خشم خود را فرو نشاند و اين قضيه به قدرى براى اسماء سخت بود كه از پستانش خون چكيد .
5 - داستان بانويى كه خبر شهادت برادر و شوهرش را شنيد
در روايت است كه وقتى به زينب دختر جحش خبر قتل برادرش را دادهاند گفت : خداوند او را رحمت كند «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
» .
اندكى بعد به زينب گفتند : شوهرت نيز كشته شد . زينب گفت :
« وا حزناه » . پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود :
« انّ للزّوج من المراة لشعبة ما هى لشيء . [ بشيء ] » ؛
« شوهر در پيش زن مقامى دارد كه هيچ چيز ندارد » ( بدين جهت زينب در خبر قتل شوهرش بيشتر محزون گشت و گفت : و وا حزناه ) .