علاقه هر دو بود ، ابو طلحه پسر را سخت دوست مىداشت ، پسر بيمار شد ، بيماريش شدت يافت ، به مرحلهاى رسيد كه ام سليم دانست كه كار پسر تمام است .
ام سليم براى اين كه شوهرش در مرگ فرزندش بيتابى نكند او را به بهانهاى به خدمت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله فرستاد و پس از چند لحظه طفل جان به جان آفرين تسليم كرد .
ام سليم جنازه بچه را در پارچهاى پيچيد و در يك اطاق مخفى كرد ، به همه اهل خانه سپرد كه حق نداريد ابو طلحه را از مرگ فرزند آگاه سازيد . سپس رفت و غذايى آماده كرد و خود را نيز آراست و خوشبو نمود . ساعتى بعد كه ابو طلحه آمد و وضع خانه را دگرگون يافت ، پرسيد : بچه چه شد ؟
ام سليم گفت : بچه آرام گرفت . ابو طلحه گرسنه بود ، غذا خواست ، ام سليم غذايى كه قبلا آماده كرده بود حاضر كرد و دو نفرى غذا خوردند و هم بستر شدند ، ابو طلحه آرام گرفت ، ام سليم گفت : مطلبى مىخواهم از تو بپرسم ، گفت : بپرس گفت : آيا اگر به تو اطلاع دهم كه امانتى نزد ما بود و ما آن را به صاحبش رد كردهايم ناراحت مىشوى ؟
ابو طلحه گفت : نه هرگز ، ناراحتى ندارد ، امانت مردم را بايد پس داد .
ام سليم گفت : سبحان اللَّه ، بايد به تو بگويم كه خداوند فرزند ما را كه امانت او بود از ما گرفت و برد .
مسكن الفؤاد (آرام بخش دل داغديدگان) (فارسى) — صفحة 161
مساهمون: الشهيد الثاني
ص١٦١