تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسكن الفؤاد (آرام بخش دل داغديدگان) (فارسى) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
اينها به مردم ظلم مىكنند به خدا قسم آرزو مىكنم كه من و تو در راه رضاى خدا در ديگ آب جوش بجوشيم تا بميريم . عبد الملك اين سخنان را گفت و سپس از نزد پدر رفت . عمر بن عبد العزيز به اطرافيانش گفت : من بهترين حالات فرزندم يعنى همين عبد الملك را مىدانم چيست و مىدانم كه از چه چيز خوشحال است . اطرافيان گفتند : بهترين حالاتش چيست ؟ گفت : بهترين حالاتش اين است كه او بميرد و من آن را به حساب خدا بگذارم و در مرگ او براى خدا صبر كنم تا از ثواب و پاداش بزرگ صابران بهره‌مند گردم ( چون خودش به من گفت كه من دوست دارم بميرم و تو مرا به حساب خدا بگذارى و در فقدان من صبر كنى ) . چون عبد الملك مريض شد عمر بن عبد العزيز به بالين فرزندش رفت و گفت : فرزندم در چه حالى ؟ گفت : در حال مردن هستم و تو اى پدر ! مرا به حساب خدا بگذار و براى خدا صبر كن كه ثواب و پاداش خداوند عز و جل براى تو از من بهتر است . عمر بن عبد العزيز گفت : اى فرزند عزيز ! به خدا سوگند كه اگر تو بميرى و در ترازوى اعمال من باشى برايم بهتر است كه من در ترازوى اعمال تو ( باشم يعنى من بر مصيبت تو صبر كنم برايم بهتر است تا تو در مصيبت من صبر كنى ) . عبد الملك گفت : آن گونه كه تو مىخواهى باشم در نزد من بهتر است از اين كه خودم مىخواهم باشم ( يعنى من هم خواستهء تو را مىخواهم ) وقتى كه فرزندش وفات كرد سر قبرش نشست و گفت :