از بىكسى مردن خود ياد آور
در ماتم خود نشين و فريادى كن
* *
از دورى راه خويشتن كن يادى
آماز ز بهر سفرت كن زادى
در راه طلب چه خفته اى اى غافل
برخيز كه از قافله دور افتادى
* *
برخيز چه خفته اى رفيقان رفتند
غافل چه نشسته اى عزيزان رفتند
خندان منشين كه جمله ياران عزيز
با سوز دل و ديدهء گريان رفتند
* *
اى بندهء طول امل و حرص و حسد
فردا است كه اعضاى تو از هم ريزد
اين سر كه ز باد نخوت امروز پر است
تا چشم زنى بود پر از خاك لحد
* * *
تا چشم زنى رسيده وقت سفرت
فردا است كه در جهان نماند اثرت
بر روى زمين خرام و غفلت تا كى
از زير زمين مگر نباشد خبرت
* *
از وادى معصيت بيا زود گذر
كاين مرحله راهست بسى خوف و خطر
گويى كه كنم توبه پس از پيريها
از مرگ جوانان مگرت نيست خبر
* *
سالك هوس عالم بالا نكند
پا بند الم ز پاى دل وا نكند
هر دل كه زياد مرگ معمور شود
حقد و حسد و حرص در او جا نكند
* *
خواهى نشود گلشن دل چون بيشه
بر كن تو نهال حرص را از ريشه
بر پاى درخت امل و حرص و حسد
پيوسته زياد مرگ مىزن تيشه
* *