تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١

در شام براى يزيد بيعت مىگيرد و در اين راه ، امام مجتبى را مىكشد

وقتى هيئتهاى نمايندگى استانها - كه بدستور معاويه به دمشق آمده بودند - در دربار معاويه گرد آمدند و احنف بن قيس در ميانشان بود معاويه ، ضحاك بن قيس قهرى را فرا خوانده به او گفت : چون بر منبر نشستم و موعظه و سخنم را به پايان بردم تو از من براى سخنرانى اجازه بگير ، و وقتى به تو اجازه دادم خداى متعال را سپاس بر و نام يزيد را به ميان آور و درباره اش آنچه از تمجيد وظيفهء خود مىبينى بگو ، آنگاه از من تقاضا كن كه او را جانشين خويش سازم ، زيرا نظرم و تصميم بر اين تعلق گرفته است و از خدا مسئلت دارم كه در اين مورد و ديگر موارد خير پيش آورد . سپس عبد الرحمن بن عثمان ثقفى و عبد اللَّه بن سعدهء فزارى و ثور بن معن سلمى و عبد اللَّه بن عصام اشعرى را احضار كرده به آنها دستور داد وقتى ضحاك سخنش را تمام كرد به نطق برخيزند و سخنش را تصديق و تأييد كرده از وى بخواهند يزيد را جانشين خويش سازد . معاويه سخن گفت ، و پس از وى آن عده همانطور كه دلش مىخواست او را دعوت كردند كه يزيد را جانشين خويش سازد . معاويه پرسيد : احنف كجاست احنف جواب داد . پرسيد : تو نمىخواهى سخن بگوئى ؟ احنف برخاسته خدا را سپاس بر دوستايش نمود و گفت : . . . مردم بدترين دوره‌هاى زمان را مىگذرانند . . . تو اى امير المؤمنين عمرت را سپرى كرده اى . بنابر اين توجه داشته باش حكومت را به چه كسى وا مىگذارى و مىسپارى . سفارش و راهنمائى اينها را به گوش نگير . مگذار كسانى كه بدون در نظر گرفتن مصلحت تو به تو پيشنهاداتى مىنمايند ترا