و حال آنكه براى تو پسرى نيست ( كه يحيى موسوم باشد ) .
4 - و عجيبتر از همه اينها اينكه خليفه بعد از شنيدنش از از مغيره كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله او را مكنّى و ملَّقب بابى عيسى نموده از رأى و عقيده اش برنگشت و حال آنكه تصديق كرده بود مغيره را در گفته اش لكن اين را گناه بخشوده براى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شمرده و خواسته بود كه او و دوست صميمش مغيره گناه نكند چونكه نميدانست چه مىشود بايشان .
و ايكاش من ميدانستم آيا ثابت كرده بودن اين كنيه ( ابو عيسى ) را كه گناهى بزرگ كه در پى آن عذاب يا آمرزش باشد به دليل قطعى و دندان شكنى ، آنگاه دانسته كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مرتكب آن گناه شده پس حكم مغفرت و آمرزش براى او آمده بدلالت آيه كريمه سوره فتح يا نه ، ثابت نكرده اين را مگر به اين سفسطه از قولش : ( هل لعيسى من اب ) آيا براى عيسى پدر است .
اگر اوّلى باشد ، كه من آن را نميگويم ، پس آفرين به پيامبر غير معصوم ، و پناه بر خدا از اين سخن و اگر دوّم باشد پس آفرين . . .
بگوينده ايكه نمىداند .
5 - اينكه او بعد از آنكه خيال كرد اين دو لقب و كنيه دو گناه است شروع كرد به تعزير و كتك زدن و گزيدن دست را پيش از زدن و هرگز گوش روزگار نشنيده مانند اين تعزير ناگوار طاقتفرسا
6 - بدرستيكه از چيزهائى كه خليفه اختيار كرده و برگزيده از القاب و كناء عرب : ابو مره است و حال آنكه گذشت كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله نهى فرمود از نامگذارى بمرّه ، مضافا بر اينكه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٢٨