تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
از عمر بن ميمون از پدرش نقل شده كه گويد : مرديرا نزد عمر بن خطاب . . . آوردند و گفت اى امير مومنان ، ما وقتى كه مدائن را فتح كرديم كتابى در آن يافتيم كه در آن كلام عجيب و شگفتآميزى بود گفت آيا از كتاب خدا بود ، گفت : نه ، پس شلاقش را خواست و شروع كرد بزدن او و خواندن اين آيات : تلك آيات الكتاب المبين انّا انزلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون ، اى محمد اين آيات كتاب روشن است بدرستيكه ما آن را قرآن عربى نازل كرديم تا شايد شما انديشه نموده و بفهميد تا قول تعالى : * ( وَإِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغافِلِينَ ) * ( 1 ) هر چند كه تو پيش از آن از غافلها بودى ، پس از آن گفت : جز اين نيست كه هلاك شدند كسانى كه پيش از شما بودند چونكه ايشان اقبال كردند بكتب علماء و كشيشهايشان و توراة و انجيل را واگذاردند تا پوسيده و كهنه شده و آنچه در آنها از علم بود از بين رفت . و عبد الرزاق و ابن ضريس نقل كرده‌اند در فضائل قرآن و عسكرى در ( المواعظ ) و خطيب از ابراهيم نخعى گويد : در كوفه مردى بود كه كتب دانيال نبى را جستجو ميكرد و اين برنامه او بود كه نامه اى از عمر رسيد كه او را بسوى عمر بفرستند ، پس چون وارد بر عمر شد شلاقش را بلند كرده و بر سرش زد و شروع كرد به خواندن : الر ، تلك آيات الكتاب المبين ، تا رسيد بغافلين ، گفت پس دانستى چه ميخواهد ، پس گفتم : اى امير مومنان ، مرا ول كن به خدا قسم چيزى از اين كتابها را پيش خود باقى نميگذارم جز آنكه
هامش
( 1 ) سوره يوسف عليه السلام آيه 1 - 3 .