پس چون خالد وارد بر عمر شد به او گفت : از كجا اين توانگرى را پيدا كردى كه ده هزار دينار از آن را بعنوان جايزه ميدهى ، گفت از انفال و دو سهم ، عمر گفت آنچه بر نود هزار زياد باشد آن براى توست پس ارزيابى كرد اموال و عروض آن را و از آن بيستهزار گرفت سپس به او گفت : قسم به خدا كه تو براى من بزرگوارى و براستيكه تو حبيب منى و بعد از امروز براى من بر چيزى عمل نخواهى كرد و بشهرها نوشت ، كه من خالد را از روى خشم يا ترس و بخلى و خيانتى معزول نكردم و ليكن مردم فريفته او شدند پس دوست داشتم كه بدانند كه براستيكه خدا فاعل ما يشاء و اوست كه هر كار را مىكند .
حلبى در سيره ج 3 ص 220 گويد : و اصل و ريشه عداوت ميان خالد و آقاى ما عمر بنا بر آنچه را كه شعبى حكايت كرده اين بود كه در جوانى با هم كشتى گرفتند و خالد پسر دائى عمر بود پس خالد عمر را زمين زد و ساق پايش شكست پس معالجه كرد و بست تا خوب شد و چون بخلافت رسيد اوّل كارى كه كرد عزل خالد بود و گفت هرگز نبايد متولى عملى و كارى براى من باشد و از اين جهت فرستاد بسوى ابو عبيده كه اگر خالد خودش را تكذيب كند . . .
و ابن كثير آن را در تاريخ خود ج 2 ص 115 ياد كرده است .
و طبرى در تاريخش از سليمان بن يسار نقل كرده كه گفت :
عمر هر وقت كه بر خالد ميگذشت ، ميگفت : اى خالد مال الله را از زير نشيمنگاهت بيرون آر ، پس ميگفت : قسم به خدا از مال خدا چيزى پيش من نيست و چون اصرار كرد بر او خالد به او گفت : اى امير مومنان ارزش آنچه در سلطنت و خلافت شما بدست آوردم چهل هزار درهم نيست ، پس عمر گفت : من بچهل هزار درهم از تو گرفتم ، گفت :
الغدير ( فارسي ) — صفحة 154
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٥٤