نكنم و ياد نكرد .
سنن ابى داود ج 1 ص 53 - سنن ابن ماجه ج 1 ص 200 مسند احمد ج 4 ص 265 سنن نسائى ج 1 ص 59 - 61 سنن بيهقى ج 1 ص 209 .
صورتى ديگر
ما نزد عمر بوديم پس مردى آمد پيش او و گفت اى امير مومنان :
ما البته يك ماه و دو ماه مىشود كه آب پيدا نميكنيم . پس عمر گفت :
اما بنده پس نماز نميخوانم تا آنكه آب پيدا كنم . پس عمّار گفت اى رهبر مسلمين يادت ميآيد وقتى كه ما در فلان مكان بوديم و شتر ميچرانيديم پس ميدانى كه ما جنب شديم گفت : بلى گفت پس من خودم را در خاك ماليدم پس خدمت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله آمدم و داستان را عرض كردم پس پيامبر مىخنديد و فرمود خاك پاك براى تو بس است . و دست مباركش را به خاك زد سپس خفوت كرد در آن آنگاه با دو كف دستش پيشانى و بعضى از دستش را مسح نمود .
عمر گفت : اى عمار به ترس از خدا .
عمار گفت : اى امير مومنين : اگر خواستى ما دامى كه زندگى كردم يا زنده ماندم آن را بازگو نكنم .
عمر گفت : نه به خدا سوگند و لكن ما اعراض ميكنيم از اين ما دامى كه تو اعراض كردى ، مسند احمد ج 4 ص 319 - سنن ابى داود ج 1 ص 53 - سنن نسائى ج 1 ص 60