دوست و دشمن .
كلابادى نقل كرده كه مردى از معاويه از مسئله اى پرسيد پس گفت از على سئوال كن كه او از من داناتر است پس گفت :
من جواب تو را ميخواهم . گفت : واى بر تو مكروه دارى مرديرا كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله او را براى علمش عزيز ميداشت .
و بزرگان صحابه بودند كه اعتراف ميكردند مقام علمى او را و عمر از او ميپرسيد از آنچه كه بر او مشكل ميشد . مردى آمد و از عمر سئوال كرد . پس عمر گفت : على در اينجا است از او سئوال كن پس آنمرد گفت ميخواهم از تو بشنوم اى امير المومنين گفت برخيز پاهايت را استوار نكند و نامت را از دفتر محو و نابود نمايد .
و از عمر از طرق و راههاى صحيح رسيده كه پناه ميبرد به خدا از مردميكه على عليه السلام در بين آنها نباشد تا آنكه نگاه ميداشت او را نزد خودش و نبيند مر او را چيزى از براى مشورت كردن او در مشكلى .
و حافظ عبد الملك فرزند سليمان نقل كرده كه گفت بعطاء گفته شد آيا هيچكس از صحابه فقيه تر و داناتر از على بود ، گفت : نه به خدا سوگند .
حرالى گويد : پيشينيان و متاخرين ميدانند كه فهم كتاب خدا منحصر به علم على عليه السلام است و هر كس كه نداند اين را پس گمراه شده از دريكه از پشت سر اوست .
خداوند پردهها را از دلها بردارد تا محقّق شود يقينى كه به بر طرف شدن پرده دگرگون نميشود .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٣٩