تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
راه ميرفتى در پنجسالگى در سايه ابرى كه براى تو شدّت گرما سايه افكنده بود و جرم آن چون سنگ سخت بود ، مرور كردى در هفت سالگى به دير راهبى پس ديوار دير خم شد و تعظيم كرد و مطران ديرانى اسلام آورد و همچنين در بيست و پنجسالگى ( نسطور ) راهب كه سوء قصد به تو داشت از تو منصرف شد در حالى كه قلبش پر از رعب بود ، تا آنكه چهل سالت كامل شد و تابيد خورشيد پيامبرى و قرآن ظاهر شد ، پس گلوله‌ها و سنگهاى تابنده افكندند شيطانها را و بيها از ترس تو به زمين افتادند بر روى زمين . و زمين به زبان آمده بسلام كردن بر تو و درختها و سنگها و تلهاى ريگ درود گفتند بر تو و كليد تمام گنجها را آورده براى تو ولى زهد و معرفت تو ، تو را از آن بازداشت ، نگاه كردم پشت تو را مانند پيش روى تو ديدم مهرى آشكار است كه شك را بر طرف مىكند و آن نمايانست و صبح كرد زمين گسترده در حالى كه براى تو مسجد بود پس تمام زمين مكان نماز خواند شد و تو يارى شدى برعب سختى بر دشمنانت و فرشتگان در جنگها براى تو يارانى بودند و آمد بسوى نوجوانى چون « عبد الله بن سلام » در حالى كه مسلمان بود از روى رغبت و سلمان هم مسلمان آمد و صبحگاهى شترها و آهو با تو سخن گفتند و نيز سوسمار و اژدها و شير و گرگ با تو حرف زدند .