اگر مىتوانيد كسى را نشانم دهيد كه بالاخره از جام مرگ ننوشد و جاودانه بماند ؟
و هنگامى كه داعى مرگ او را مىخواند و يا بانگ مىزند در گروش نباشد ؟
روزگار جز گول زنندهء نيرنگ باز نيست ، پس اين همه دلباختگى و به آب و آتش زدن براى آن چرا ؟ !
روزگار جز همانند يك برق زدن و يا ورزيدن باد خزان پائيز نيست .
هيچ روزى را اگرچه روز بدى هم بوده همانند روز مرگ « كمال اشرف » نديدم .
گويا بعد از فراق او و قطع اسباب اين الفت ، من عازم سفر طولانى خواهم بود كه جز بقاياى لطفش زادى ندارم .
روزگار با مرگ او ، در عوض خواب و آرامش ، به من اضطراب و بىخوابى داده و روشنائيم را بدل به تاريكى نموده است .
مفارقتى كه ديگر ملاقاتى به دنبال ندارد و مانعى كه رفع شدنى نيست .
به خاطر تو گذشت زمان را سرزنش كردم و هر كه چنين كند ، انتقامش را از آن نگرفته است .
مرگ همهء مردان را مىربايد ، اما همانند تو هرگز از ميان ما ربوده نمىشود .
تو همواره قلبا ، ستم را دشمن مىداشتى و از آن پرهيز مىكردى و در تمام دوران زندگى از بدىها دور و دامنت از آلودگىها پاك بود .
اشكها در مرگش جارى است ، اما كى اشكهاى جارى مىتوانند جلو مرگها را بگيرند ؟
ديگر كجا چشمها مىتوانند به سوى تو خيره شوند ، در صورتى كه در ميان خاك و گل آرميده اى ؟
افسردگيم را دور كن كه چه بسيار دور كننده اى كه بغض و ناراحتى همه جانبه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 31
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣١