دريافت كند ، در اثر مناعت طبع و اعتماد به نفس ، از حضور مجدد ، خوددارى نموده است ، و يك چنين شاعرى قهرا محروم و نامراد خواهد ماند .
- از سرودههاى او كه قطب الدين ابو يعلى ، محمد بن على بن حمزهء علوى اقساسى ، ياد كرده ، غزلى است كه در وصف معشوقه اى ميان سال گفته :
ابى القلب الَّا امّ فضل و ان غدت
تعدّ من النّصف الاخير لداتها
* لقد زادها عندى المشيب ملاحة
و ان رغم الواشى و ساء عداتها
- بىعشق « ام فضل » دلم آرام و قرار نگيرد ، گر چه اينك عهد جوانى را پشت سر نهاده .
- طرهء خاكسترينش در چشم من ، بر ملاحت و ظرافت افزوده ، گر چه دشمنان و سخنچينان را خوش نيايد .
- با آنكه روزگار از خرمى و طراوتش كاسته . شعلهء عشقش در درون سينه پا برجاست .
- گذشت روزگار از لطف او نكاست ، جز اينكه كمالش برفزود ، بدان حد كه زبان شعر از وصف و ستايش او عاجز نمود .
سبتنى بفرع فاحم و بمقلة
لها لحظات ما تفكّ عناتها
و ثغر زهت فيه ثنايا كأنّها
حصى برد تشفى الصّدى رشفاتها
- با زلف سياه و چشمان جادو اسيرم كرد ، نگاهى پر از مهر و تمنا .
- دندان چون در رخشان ، در اين ميان « ثنايا » چون مرواريد غلتان ، شهد لبانش شفاى دردمندان .
- پس از هجران و جدائى ، زيارتش كردم ، سلام راندم ، التفاتى مهرآميز ديدم .
- جمال و كمالش بر قرار ديدم ، نشاط و شورى بر سر آوردم .
* و قاضى عبد المنعم واسطى ، اين قطعه را از ابو المعالى ياد مىكند :
هم اقعدونى فى الهوى و أقاموا
و أبلوا جفونى بالسّهاد و ناموا
- مرا در سوز عشق نشاندند و خود برخاستند ، خواب ناز از چشمانم ربودند و خود آرميدند .