تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
- به دل گفتم : از چه آشفتهء برگو ! گفت : خباز پسرى تار و پودم دريد . - جادوى چشمانش جان مرا خسته ، دلش بجوئيد تا قلب مرا شفا بخشد يا واگذاريد كه با درد خود بميرم . ، و نيز گفته : - سرزمين خدا وسيع است و نعمت دنيا فراوان . - به آنها كه تن به خوارى داده بر خاك راه نشسته‌اند برگو : سبكبال بار سفر بنديد . ، و نيز گفته : - راى مرا بر هم زديد ، از آن روز كه از ديده‌ام پنهان شديد روى خوش نديدم تا باز گشتيد . - شما را با شور و شيدائى من كارى نباشد ، بهر چشمى بنگرم ، ممكن نيست بهتر از شما بيابم با نگاه مهر آميز و يا با نفرت و خشم . ، و نيز در ج 3 ص 194 « معجم الادباء » گويد : ابو نجيب شاعر گفت : من بيشتر اوقات ، در ملازمت وزير ابو محمد مهلبى ( در گذشتهء سال 352 ) بودم ، روزى جامه‌هاى خود را شسته و بر روى بند نهاده بودم تا خشك شود ، وزير ، چاكرى در پى من فرستاد من عذر آوردم ، عذر مرا نپذيرفت و با اصرار مرا به حضور خواند ، به دو نوشتم : - چاكرت در زير بند عريان است ، گويا - و خدا نكند - شيطان است . - جامهء مىشويد كه چرك و فرسودگى در آن شريك ملك است به هيچ وجهى جدا نمىشود ، گويا وطن كرده است . - جامهء كه از دين و آئينم فرسوده تر است ، اگر مرا دينى باشد ، آنچنانكه مردم را چند دين است . - اين حال و روزگار من بود ، قبل از اينكه احسانت دست مرا بگيرد . - هر كه مرا بيند ، روى گرداند و گويد - البته هر سخنى را دلائلى در ميان است : - اين مرد كه تار و پودى از بافتهء عنكبوت بر تن دارد ، آدميزاد است ؟