- به دل گفتم : از چه آشفتهء برگو ! گفت : خباز پسرى تار و پودم دريد .
- جادوى چشمانش جان مرا خسته ، دلش بجوئيد تا قلب مرا شفا بخشد يا واگذاريد كه با درد خود بميرم .
، و نيز گفته :
- سرزمين خدا وسيع است و نعمت دنيا فراوان .
- به آنها كه تن به خوارى داده بر خاك راه نشستهاند برگو : سبكبال بار سفر بنديد .
، و نيز گفته :
- راى مرا بر هم زديد ، از آن روز كه از ديدهام پنهان شديد روى خوش نديدم تا باز گشتيد .
- شما را با شور و شيدائى من كارى نباشد ، بهر چشمى بنگرم ، ممكن نيست بهتر از شما بيابم با نگاه مهر آميز و يا با نفرت و خشم .
، و نيز در ج 3 ص 194 « معجم الادباء » گويد : ابو نجيب شاعر گفت : من بيشتر اوقات ، در ملازمت وزير ابو محمد مهلبى ( در گذشتهء سال 352 ) بودم ، روزى جامههاى خود را شسته و بر روى بند نهاده بودم تا خشك شود ، وزير ، چاكرى در پى من فرستاد من عذر آوردم ، عذر مرا نپذيرفت و با اصرار مرا به حضور خواند ، به دو نوشتم :
- چاكرت در زير بند عريان است ، گويا - و خدا نكند - شيطان است .
- جامهء مىشويد كه چرك و فرسودگى در آن شريك ملك است به هيچ وجهى جدا نمىشود ، گويا وطن كرده است .
- جامهء كه از دين و آئينم فرسوده تر است ، اگر مرا دينى باشد ، آنچنانكه مردم را چند دين است .
- اين حال و روزگار من بود ، قبل از اينكه احسانت دست مرا بگيرد .
- هر كه مرا بيند ، روى گرداند و گويد - البته هر سخنى را دلائلى در ميان است :
- اين مرد كه تار و پودى از بافتهء عنكبوت بر تن دارد ، آدميزاد است ؟
الغدير ( فارسي ) — صفحة 286
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٨٦