و در جلد 1 دريوان او در صفحهء 199 ضمن قصيده اى كه به صاحب ابو القاسم نگاشته گويد :
فكن سامعا في كلّ نادى مسرّة
شوارد في الدنيا و لسن بوارحا
حوامل اعباء الثناء خفائفا
صعدن الهضاب او هبطن الاباطحا
( 1 )
و در آغاز قصيده اى كه براى ناصر الدوله بعمّان نگاشته گويد :
لمن صاغيات في الجبال طلائح
تسيل على نعمان منها الاباطح
( 2 )
و ابو اسحق ابن خفاجهء اندلسى ( متوفّاى 533 ) در ضمن منظومهء گويد :
فان انا لم اشكرك و الدار غربة
فلا جادنى غاد من المزن رائح
و لا استشرفت يوما إليّ به الربا
جلالا و لا هشّت إليّ الاباطح
( 3 )
و در قصيدهء ديگر او است در ص 37 ديوانش كه گويد :
تخايل نخوة بهم المذاكى
و تعسل هزّة لهم الرماح
لهم همم كما شمخت جبال
و اخلاق كما دمثت بطاح
( 4 )
هامش
( 1 ) پس باش در هر بزم شادمانى شنوندهء نوادرى از شعر كه از بين رونده و نابود شونده نيست ( مراد اشعار خود شاعر است ) چنان اشعارى كه حامل بارهاى ثنا و مدحند و از خفت و سبكى و ملائمت با دلها در فراز و نشيبند به تپهها صعود كرده و بواديها نزول مىكنند ( يعنى درجات مختلف را از حيث معنى و حسن بيان و لطافت سير مىكنند ) .
( 2 ) براى چه كسى است اشترانى كه در كوهستانها به چپ و راست حركت كرده و از سير بستوه آمده و مسيلهاى نعمان ( نام جائى است ) از آنها بجريان افتاده است ( يعنى اين اشتران رهوار در سير خود مانند سيلها در مسيل جارى هستند ) .
( 3 ) من اگر شكر گذار تو نباشم در اينموقع كه خانه خانه غربت است ابرهاى پراكنده در صبح و شام بسوى من نبارند و مرا سيراب نكنند و بلند نگردند بعظمت و جلال پيش من بواسطهء وجود او ( ممدوح ) تپهها و خندان نشوند بر من مسيلها ( يعنى لذتى كه از مسيلها و جلالى كه در بلندى تپهها به جهت غرقه شدن در نعمتهاى ممدوح در مىيابم نصيب من نباشد ) .
( 4 ) ناز مىفروشند از كبر و غرور بواسطهء وجودشان اسبها و باهتزاز و حركت مىآيند براى خاطرشان نيزها ( يعنى حركت نيزها و نخوت و غرور اسبها به جهت وجود ايشان است ) براى ايشان همتهائى است در بلندى كوهها و اخلاقى است در نرمى ريك زارها .