حضرت ابو الحسن امام هادى عليه السّلام تو را مىخواند . من به سرعت به نزد آن حضرت رفتم . هنگامى كه در برابر آن حضرت نشستم به من فرمودند : « اى بشر ، تو از فرزندان انصار هستى ، و دوستى ما خاندان همواره در ميان شما بوده است كه آن را نسل به نسل به ميراث بردهايد . پس شما افراد مورد اعتماد ما اهل بيت مىباشيد ، و من اكنون مىخواهم تو را به فضيلتى بيارايم و شرافت دهم كه به واسطهء آن در موالات و دوستى ما از همهء شيعيان پيشى بگيرى ؛ من سرّى را به اطلاع تو مىرسانم و تو را براى خريدن يك كنيز مىفرستم » .
سپس آن حضرت نامهء كوچكى به خط و لغت رومى نوشته و با انگشترى خود آن را مهر نمودند . سپس هميان زردى كه در آن دويست و بيست دينار بود بيرون آورده به من داده و فرمودند : « اينها را بگير و به بغداد برو و پيش از ظهر فلان روز در معبر فرات حاضر شو . هنگامى كه به آنجا رسيدى مىبينى كه در كنار تو قايقهايى وجود دارد كه در آن اسيران جنگى را مىآورند ، و در ميان آنها كنيزانى مىبينى و گروهى از بردهفروشان كه وكيلان فرماندهان بنى عبّاس مىباشند و نيز گروهى از جوآنان عرب را در آنجا خواهى يافت . هنگامى كه اين اوضاع را ديدى ، تمام روز كارهاى بردهفروشى به نام عمر بن يزيد نخّاس را از دور زيرنظر بگير ، تا وقتى كه كنيزى با فلان صفت كه دو لباس حرير و ضخيم بر تن دارد و از عرضه شدن براى فروش امتناع كرده و اگر كسى از مشتريان بخواهد او را لمس كند اجازه نمىدهد ، براى فروش عرضه شود . در اين هنگام صداى كنيزك را به زبان رومى از پشت پردهء نازكى مىشنوى . بدان كه او مىگويد : آه از هتك حرمت . آنگاه يكى از فروشندگان مىگويد : من اين كنيز را سيصد دينار مىخرم ، چراكه عفّت او مرا بيشتر در خريدش راغب كرده است ، آنگاه كنيز به زبان عربى به وى مىگويد : اگر در هيئت و شمايل سليمان بن
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: منذر حكيم
ص٨٨