و از ادريس بن زياد كفر توثايى روايت است كه گفت : من دربارهء اهل بيت عليهم السّلام سخنان بزرگى مىگفتم ( دربارهء آنان ، معتقد به غلو بودم ) . روزى براى ديدار حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام به سامرا و منطقهء عسكر رفتم . من در حالى وارد شدم كه آثار و گرد و غبار سفر بر من نمودار بود . بنابراين خود را به حمّامى رساندم اما در كنار در حمّام ، خواب بر من غلبه كرد . ناگاه متوجه شدم كه امام عسكرى عليه السّلام با چوبدست خود به من مىزند و من از خواب بيدار شده آن حضرت را شناختم . كه سوار بود و غلامان اطرافش را گرفته بودند .
سپس برخاسته و همچنانكه آن حضرت سوار بر مركب بود به بوسيدن پا و ران آن حضرت پرداختم . اوّلين كلامى كه آن حضرت به من فرمودند اين بود :
« اى ادريس ،
بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ
»
بلكه [ آنان ] بندگانى ارجمندند * كه در سخن بر او پيشى نمىگيرند ، و خود به دستور او كار مىكنند .
من عرضه داشتم : اى مولاى من ، همين جواب مرا بس است ، چراكه من دربارهء پرسش از همين سؤال به نزد شما آمده بودم . ادريس گويد : آن حضرت مرا ترك كرد و رفت « 1 » .
هامش
( 1 ) . المناقب 2 / 462 .