آنچه به مأمون گفتم راست بود . امام رضا عليه السّلام دفن شد و مأمون دستور داد مرا به زندان افكنند . يك سال در زندان ماندم و عرصه بر من تنگ شده بود .
شبى را تا صبح بيدار ماندم ، به درگاه خدا عرض نياز كردم و دعايى خواندم كه دربردارندهء نام محمد و خاندان او بود و از خدا خواستم تا به حرمت اين خاندان مرا از زندان رهايى بخشد . هنوز دعاى من به پايان نرسيده بود كه ابو جعفر ، محمد بن على عليه السّلام وارد شد و به من فرمود : اى ابو الصلت دل تنگ شدهاى ؟
گفتم : به خدا سوگند آرى .
فرمود : برخيز و بيرون شو . آنگاه دستى بر بندهايى كه بر دست و پا داشتم نهاد و آنها را باز كرد و دست مرا گرفت و از خانه بيرون برد . نگهبانان مرا مىديدند ، اما قدرت انجام هيچكارى نداشتند و متعرض من نشدند و من از درب خانه خارج شدم . آنگاه به من فرمود : در امان خدا راه خود را در پيش گير و برو كه نه تو به او خواهى رسيد و نه او به تو دست خواهد يافت .
ابو الصلت گفت : تا به امروز با مأمون روبرو نشدهام » . « 1 »
هامش
( 1 ) . امالى / 526 / حديث 17 ؛ العيون 2 / 242 ، ح 1 ، الوسائل 2 / 837 / حديث 4 ( به نقل از : دو منبع پيشين ) ؛ بحار الانوار 49 / 300 / حديث 10 و 82 / 46 / حديث 35 ؛ مدينة المعاجز / 498 / حديث 114 و 524 / حديث 37 . قطب راوندى نيز اين مطلب را از ابو عبد الله ، محمد بن سعيد نيشابورى از ابو الصلت نقل كرده است . ر . ك : خرائج 1 / 352 / حديث 8 .