و خواب خفيفى بر او عارض گشته بود ، كه ناگاه خواهرش زينب با شنيدن همهمهء سپاه ، به برادر نزديك شد و عرضه داشت : برادر ! صداى همهمهء لشكريان دشمن را كه به ما نزديك مىشوند ، نمىشنوى ؟ امام عليه السّلام سرش را بلند كرد و فرمود :
هماكنون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه به من فرمود : تو نزد ما خواهى آمد .
زينب عليها السّلام با شنيدن اين جمله سيلى به صورت زد و فريادش بلند شد . امام حسين عليه السّلام به دو فرمود : خواهر ! واى و ويل بر تو نيست ، آرام باش ، خداوند تو را مشمول رحمت خويش گرداند .
عباس به امام عرضه داشت : برادر ! سپاهيان دشمن به سمت شما مىآيند ، حضرت بهپا خاست و به دو فرمود : برادر عباس ! جانم فدايت ، اكنون سوار شو و به سمت دشمن برو و به آنان بگو : چه كار داريد و چه مىخواهيد ؟ و از آنان بپرس ، چه چيز سبب شده بدينجا بياييد ؟
عباس عليه السّلام به اتفاق بيست سوار از جمله زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نزد آنان رفته و آنچه را امام فرموده بود ، بدانان ابلاغ كرد ، آنها گفتند : از امير فرمان رسيده كه پذيرش حكومت وى را بر شما عرضه كنيم . اگر پذيرا نشديد با شما بجنگيم .
عباس عليه السّلام فرمود : شتاب نكنيد تا من نزد ابو عبد اللّه بازگردم و پيشنهادتان را بر او عرضه نمايم ، آنها از حركت ايستادند ، عباس عليه السّلام نزد امام برگشت و ماجرا را به اطلاع وى رساند و ياران حضرت در اين فاصله همواره سپاهيان دشمن را پند و موعظه داده و از نبرد با حسين عليه السّلام برحذر مىداشتند .
هنگامى كه عباس عليه السّلام پيشنهاد دشمن را به امام عرضه داشت : امام عليه السّلام به دو فرمود :
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٥٠