با ستمپيشگان و بدعتگزاران ، به مبارزه برخاستند و در راه خدا از نكوهش هيچ نكوهشگرى نمىهراسيدند ؟ اين تو بودى كه پس از آنكه با سوگندهاى بزرگ و پيمانهاى محكم ، به آنها امان دادى آنان را ظالمانه به شهادت رساندى ، در برابر خدا گستاخى كردى و عهد و پيمانش را بىاهميّت تلقى كردى .
آيا تو قاتل عمرو بن حمق خزاعى يار باوفاى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آن بندهء شايستهء خدا كه جسمش در اثر عبادت ضعيف و رنگ رخسارش به زردى گراييده بود ، نيستى ؟
در صورتى كه به او امان دادى ، اماننامهاى كه اگر به آهوان بيابان داده مىشد ، از قلّهء كوه نزد تو مىآمدند و تسليم مىشدند .
آيا تو نبودى كه ادعا كردى زياد پسر سميّه كه به زنا از غلام ثقيف ، زاده شد ، فرزند پدرت مىباشد ؟ با اينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : « فرزند مربوط به پدر است و زناكار را بايد سنگسار نمود » .
تو بودى كه سنّت پيامبر را رها ساختى و بدون هدايتى از ناحيهء خدا ، از هواى نفست پيروى نمودى و سپس همين زياد را بر مسلمانان مسلّط نمودى تا دست به كشتار آنان بزند و دست و پاى آنها را ببرد و چشمهايشان را از حدقه بيرون آورد و آنان را بر درخت خرما به دار آويزد ، گويى تو از اين امت نيستى و آنها از تو نيستند ! آيا تو قاتل آن مرد حضرمى نبودى كه زياد دربارهء او برايت نامه نوشت كه وى از دين و راه و رسم على عليه السّلام پيروى مىكند و تو به او نوشتى هركس را بر دين على يافتيد از دم تيغ بگذرانيد ؟ آنها را به قتل رساندى و به فرمان تو آنان را مثله كردند در صورتى كه دين على همان دين پسر عمويش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه تو را در جايى كه اكنون نشستهاى نشاند و اگر آن نبود عزّت و شرف تو و پدرانت نظير گذر زمستان و تابستان ، رفتنى بود .
در نامهات گفتهاى : دين خود و امت پيامبر را در نظر بگير و از تفرقه و پراكندگى
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: منذر حكيم
ص١٥٨