ضعيف و ناتوان دارند . » وى در پاسخ عرض كرد : بيم دارم مأمورانى كه در پى ما هستند از راه برسند . حضرت فرمود : « نگران مباش رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم هنگام هجرت به من فرمود : على ! از اكنون هرگز نمىتوانند آسيبى به تو برسانند » سپس على عليه السّلام در حالى كه اين رجز را مىخواند ، شتران را به آرامى به حركت درآورد .
و ليس إلّا اللّه فارفع ظنّكا * يكفيك ربّ الناس ما أهمّكا
قدرتى برتر از قدرت خدا وجود ندارد گمانى غير از اين نداشته باش آنچه تو را بيمناك ساخته خداوند بر طرف خواهد نمود .
حضرت طى مسير نمود ، هنگامى كه به نزديكى « ضجنان » رسيدند ، هفت سوار نقابدار از پهلوانان نامى قريش كه در تعقيب آنها بودند ، به آنان رسيدند و « جناح » غلام حارث بن اميّه هشتمين نفر آنان را تشكيل مىداد و فردى شجاع و بىپروا بود . امام على عليه السّلام رو به أيمن و واقد كرد و با اينكه دشمن ديده مىشد ، به آندو فرمود : « شتران را بخوابانيد و زانوهاى آنها را محكم ببنديد . » و خود جلو آمد و زنان را پياده كرد و دشمن نزديك شده بود ، حضرت با شمشير برهنه در برابر آنها قرار گرفت . آن جمع به سمت امام آمده و گفتند : تصور كردى مىتوانى اين زنان را از چنگ ما برهانى ؟ پدرت به عزايت بنشيند برگرد ، حضرت فرمود : « اگر بازنگردم چه ؟ » گفتند : به ناچار بايد برگردى ، و گرنه سرت را برمىگردانيم و سواران دشمن به زنان و شتران نزديك شدند تا در آنها ايجاد رعب و وحشت نمايند ، كه على عليه السّلام از آنان جلوگيرى كرد .
جناح ، شمشيرى حوالهء سر امير المؤمنين عليه السّلام كرد ، حضرت ضربت او را جا خالى داد و با چابكى ضربتى بر كتف او وارد ساخت كه شمشير ، او را دو نيمه ساخت و به كتف اسبش رسيد و سپس با شمشير به بقيه حملهور شد .
آنان از برابرش پا به فرار گذاشتند و به امام گفتند : اى پسر ابو طالب ما را ببخش