كرد از آزار و اذيّت قومش ، در مورد او ، جلوگيرى به عمل آورند ، ولى آنان به خواستهء حضرت اعتنايى نكردند و به دو پاسخهايى مسخرهآميز دادند .
يكى از آنها گفت : اگر خدا تو را به پيامبرى فرستاده باشد ، من پردهء كعبه را پاره مىكنم . ديگرى گفت : به خدا سوگند ! هرگز با تو سخن نخواهم گفت .
اگر آنگونه كه مىگويى از ناحيهء خدا فرستاده شدهاى ، بزرگتر از آن هستى كه من به تو پاسخ دهم و اگر به خدا دروغ مىبندى ، سزاوار نيست با تو سخن بگويم . فردى ديگر اظهار داشت : آيا خدا ناتوان بود كسى غير از تو را به پيامبرى بفرستد ؟ ! « 1 »
بعد از اين پاسخ دلسردكننده و تند ، از آنجا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلم دوست نداشت اين خبر به قريش برسد كه بر او گستاخ گردند ، از آنان خواست ماجرايى را كه ميان وى و آنها رخ داده ، پوشيده نگاه دارند . سپس از نزدشان بهپا خاست و رفت . اما سران ثقيف نهتنها به درخواست وى پاسخ مثبت ندادند ، بلكه نابخردان و بردگان خود را وادار به آزردن پيامبر نمودند . آنها حضرت را ناسزا گفته و بر سرش فرياد مىزدند و بهگونهاى او را سنگباران كردند ، كه در مسير رفتن روى سنگها گام مىنهاد ، تا اينكه مردم گرد او جمع شده و او را به باغ عتبه و شيبه پسران ربيعه كه خود نيز در آنجا حضور داشتند ، پناه دادند .
بدينترتيب ، اراذل و اوباش طائف پراكنده شدند و در اثر ضربات سنگ از پاهاى مبارك حضرت خون جارى بود . وى به سايهء درخت انگورى پناه برد و پروردگار خويش را چنين خواند :
هامش
( 1 ) . سيرهء نبوى 1 / 420 ؛ بحار الأنوار 19 / 6 و 7 و 22 ؛ اعلام الورى 1 / 133 .