تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
يك زن ، شكيبايى ده مرد را قرار داده و چون حامله شد ، نيروى صبر ده مرد ديگر هم به او اضافه مىشود . 32 - اسحاق بن عمار از امام صادق ( ع ) نقل مىكند كه از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود : همانا خداوند براى زن صبر ده مرد را قرار داده و چون حامله شود نيروى ده مرد ديگر به او اضافه گردد .

ده چيز است كه برخى از آنها از برخى ديگر سختتر است

33 - محمد بن قيس از امام باقر ( ع ) نقل مىكند كه فرمود : در اين ميان كه امير المؤمنين ( ع ) در « رحبه » بود و مردم دور او جمع شده بودند و بعضى فتوا مىخواست و بعضى شكايت داشت ، مردى بلند شد و گفت : سلام و رحمت و بركات خدا بر تو يا امير المؤمنين ، حضرت با آن دو چشم درشت خود به او نگاه كرد و فرمود : و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد ، تو كيستى ؟ گفت : من مردى از رعيّتهاى تو و همشهرى تو هستم ، فرمود : تو از رعيتها و همشهرىهاى من نيستى و اگر فقط يك روز به من سلام مىدادى از من پوشيده نمىماندى ، گفت : امان بده يا امير المؤمنين ، فرمود : آيا از وقتى كه وارد اين شهر شدى كارى انجام دادى ؟ گفت : نه ، فرمود : شايد تو از مردان جنگى هستى ؟ گفت : آرى ، فرمود : چون جنگ تمام شده عيبى ندارد ( به تو امان مىدهم ) . گفت : من مردى هستم كه معاويه مرا به سوى تو فرستاده كه به صورت ناشناس از تو چيزى بپرسم كه ابن اصفر ( پادشاه روم ) از وى پرسيده و گفته است كه اگر تو سزاوار حكومتى و جانشين محمد ( ص ) هستى ، پس آنچه را كه مىپرسم پاسخ بده كه اگر پاسخ بدهى از تو پيروى مىكنم و براى تو جائزه مىفرستم ، ولى معاويه نتوانسته پاسخ دهد و اين كار او را پريشان كرده است و لذا مرا فرستاده تا از شما بپرسم . امير المؤمنين ( ع ) فرمود : خداوند پسر هند جگر خوار را بكشد ، چقدر او همراهانش در گمراهى و كورى هستند ، به خدا سوگند كه او كنيزى را آزاد كرد و ندانست كه چگونه با او ازدواج كند ، خداوند ميان من و اين امّت داورى كند كه خويشاوندى مرا ( با پيامبر ) رعايت نكردند و روزگارم را تباه ساختند و حق مرا دفع كردند و جايگاه بزرگ مرا كوچك نمودند ، ( آنگاه فرمود ) حسن و حسين و محمد را نزد من حاضر كنيد ، پس فرمود : اى مرد شامى اين دو نفر ( حسن و حسين ) پسران