« و اموالها محروبة و اعلاقها مسلوبة » خ 200 ، اموال آن عارت شده و نفائس آن سلب ، شونده وار بين رونده است .
به ابو موساى اشعرى مىنويسد : « و انا اداوى منهم قرحا اخاف ان يكون علقا و ليس رجل فاعلم احرص على جماعة امّة محمد صلَّى اللَّه عليه و آله و الفتها منّى » نامهء 78 466 ، من از مردم زخمى را معالجه مىكنم كه مىترسم خون بسته باشد ، بدان به اتحاد و الفت امّت محمّد كسى از من حريصتر نيست . خون بسته در زخم مداوايش مشكل است
علقم حنظل . يا حنظلى كه تلخىاش شديد است و هر شىء تلخ را علقم گويند . و آن چهار بار در « نهج » آمده است ، دربارهء نگرفتن حقّ خود فرمود : « و اغضيت على القذى و شربت على الشجا و صبرت على اخذ الكظم و على امرَّ من طعم العلقم » خ 26 68 بر خار در چشم رفته چشم نهادم و بر استخوان در گلو مانده آب خوردم بر فرو بردن خشم و بر تلختر از حنظل صبر كردم و در همين رابطه فرموده : « و جرعت ريقى على الشجا و صبرت من كظم الغيظ على امّر من العلقم » خ 217 336
علل علَّة : مرض . سبب . عليل : مريض . تعليل : مشغول كردن و بيان علت . تعلَّل : اظهار دليل ، از اين ماده موارد زيادى در « نهج » آمده است « تعليل مريض » خدمت به مريض است مثل تمريض در حكمت 285 فرموده : « كلّ معاجل يسئل الانظار و كلّ مؤجّل يتعلَّل بالتسويف » « كلّ » در هر دو مورد با تنوين است ، يعنى همهء مردم عجله شدهاند ( و عمرشان در مرگ آنها عجله مىكند ) ولى آنها مهلت مىخواهند و همهء مردم عمرشان وقتدار است ولى آنها با امروز و فردا كردن عذر مىآورند و تعلل مىكنند .
دربارهء توحيد فرموده : « كلّ معروف بنفسه مصنوع و كلّ قائم فى سواه معلول » خ 186 272 ، هر چيزى كه بالذات معروف باشد او مصنوع و مخلوق است ( چون ذاتش شناخته شد با حدّ و حدود و اجزاء شناخته مىشود و او قهرا مركَّب و ممكن خواهد بود و مخلوق ) و هر چيزى كه در ديگرى قائم است معلول اوست .