تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفردات نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
ابرء اليكم و الى ذمّتكم من معرّة الجيش الَّا من جوعة المضطرّ « و من در نزد شما و تعهديكه نسبت به شما دارم از آزاريكه قشون به مردم رسانند بيزارم مگر آنكه گرسنگى سربازى را ناچار گرداند . » قانعا و معترّا « نامهء 53 ، قانع فقيريكه به آنچه داده اى قناعت كنند ، » معتّر « سئوال كننده و آنكه خود را در معرض سئوال قرار مىدهد .
عرش تخت حكومت . معنى اصلى آن بالا بردن است ، طبرسى فرموده : عرش به معنى تخت است كه فرموده : * ( « وَلَها عَرْشٌ عَظِيمٌ » ) * و به معنى حكومت است كه گويند : « ثلّ عرشه » حكومت او زايل شد ، سقف خانه را نيز عرش آن گويند ، داربست انگور و عمارت را نيز عرش و عروش نامند . عرش خدا در قرآن به دو معنى آمده يكى به معنى حكومت ، مثل * ( « ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ » ) * ديگرى عرش يك شىء محدود است و ملائكه دور آن را احاطه كرده و تسبيح مىگويند و آن ظاهر محلّ فرماندهى است كه از آن به ملائكه حكم صادر مىشود و روز قيامت آن را هشت نفر بالاى سر مردم نگاه خواهند داشت . * ( « وَالْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها وَيَحْمِلُ عَرْشَ » ) * . عرش در « نهج » هفت بار به كار رفته كه همه دربارهء عرش به معنى دوّم است در يك جا فرموده : « الحمد لله الكائن قبل ان يكون كرسىّ او عرش او سماء او ارض » خ 182 262 و در وصف ملائكه فرموده : « و منهم الثابتة فى الارضين السفلى اقدامهم . . . و المناسبة لقوائم العرش اكتافهم » خ 1 41 يعنى كتف و شانهء آنها با قوائم عرش خدا متناسب است
عرص عرصه : ميدان - حياط - ( اصل آن زمين خالى ميان خانه هاست ) و آن چهار بار در « نهج » آمده است دربارهء هاشم بن عتبه كه مىخواست او را حاكم مصر گرداند فرموده : « و لو وليّته ايّاها لما خلَّى لهم العرصة » خ 68 98 ، اگر او را والى مصر مىكردم ، ميدان را براى شورشيان خالى نمىكرد ، دربارهء كعبه فرموده : « و لو اراد سبحانه ان يضع بيته الحرام . . . بين . . . عراص مغدقة . . . لخفّف ذلك مصارعة الشك فى الصدور » خ 192 293 ، عراص جمع عرصه است مانند عرصات . « مغدقه » پر باران يعنى بقعه‌هاى پرباران
عرض ( مثل عقل ) ظهور و اظهار . عرض ( مثل شرف ) در قرآن مجيد به مال دنيا اطلاق شده است در مجمع البيان فرموده : هر چيز ناپايدار را عرض گويند اعراض : روگردانى . تعرض : ضدّ تصريح و آن به كنايه سخن گفتن است .
مفردات نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 711 | سيد علي اكبر قرشي