حضرت فرمود : اين سلطانى كه تو بندهء اويى از سلاطين زمين است يا آسمان ؟ و نيز بگو :
پسرت بندهء كدام خدا است ؛ خداى آسمان يا خداى زمين ، بگو ! . ولى او ساكت ماند ، باز فرمود : بگو ! ولى لب نگشود .
امام فرمود : وقتى از طواف فارغ شديم نزد ما بيا . زنديق پس از پايان طواف امام عليه السّلام آمده و در مقابل آن حضرت نشست و ما نيز اطرافش بوديم .
امام به دو فرمود : قبول دارى كه زمين زير و زبرى دارد ؟ گفت : آرى .
فرمود : زير زمين رفته اى ؟ گفت : نه ، فرمود : پس چه ميدانى كه زير زمين چيست ؟ گفت : نميدانم ولى گمان مىكنم زير زمين چيزى نيست ! امام فرمود : گمان ؛ درماندگى است نسبت به چيزى كه به آن يقين نتوانى كرد ، سپس فرمود : به آسمان بالا رفته اى ؟ گفت : نه ، فرمود : مىدانى در آن چيست ؟ گفت : نه .
فرمود : آيا به مشرق و مغرب رفته اى و پشت آن دو مكان را نظاره نموده اى ؟ گفت : نه .
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 195
مساهمون: أحمد بن علي الطبرسي
ص١٩٥