برگرداندن آن ، بعضى از آيات و نشانههاى خود را به او بنماياند .
در روايت آمده است كه شخصى اعرابى شتر خود را بر در مسجد الحرام رها كرده ، گفت : خدايا ، اين ناقه را با بارش به تو مىسپارم و براى طواف وارد مسجد شد ولى هنگامى كه بيرون آمد ، شتر را نيافت . اعرابى در جاى خود ايستاده مىگفت خدايا از من چيزى ربوده نشده ، بلكه در حقيقت شتر را از تو دزديدهاند ، زيرا اگر اعتماد به تو نبود ، من شتر و كالاى خود را رها نمىكردم . اعرابى مكرّر جملاتى از اين قبيل مىگفت و مردم از سخنان او در تعجب بودند كه مردى با يك دست قطع شده ، زمام شتر را در دست گرفته از راه رسيد و به اعرابى گفت : بيا شترت را بگير كه من خيرى از آن نديدم . اعرابى گفت : مگر چه شده ؟ گفت : با اين شتر به كوه گريختم و در آنجا پنهان شده بودم كه ندانستم از كجا سوارى بر سرم آمد . مرا از جاى بركند ، دستم را قطع كرد و دستور داد شتر را برگردانم .
من خود نيز به خاطر ندارم كه تا به حال چيزى را به خدا سپرده باشم و آن را از دست داده باشم و اگر گاهى به سبب گناهى چيزى كه به او سپرده بودم از دست دادهام ، چون از باب رحمتش خواستهام كه امانتم را برگرداند ، مرا شرمنده نكرده و به سبب گناهم آن را از بين نبرده و به من پس داده است .
به ياد دارم در سال 627 ه ق به حج مىرفتم . من در اين سفر هرچيزى را كه همراه داشتم ، به خدا سپرده بودم ، عصايى از چوب بادام تلخ « 1 » داشتم كه آن را به كجاوه آويخته بودم ، هنگامى كه روز بالا آمد و كاروان براى استراحت منزل كرد متوجه شدم كه در شب گذشته عصا افتاده است ، به يكى از همراهانم كه سيّدى علوى به نام على بن زكىّ بود گفتم : تازيانهام در راه افتاده است ، به دنبالش مىگردم .
او با تعجب گفت : چگونه به دنبال چيزى مىگردى كه شب گذشته در حركت سريع
هامش
( 1 ) . در دست داشتن عصا از چوب بادام تلخ مخصوصا در سفر مستحبّ است و دربارهء آن رواياتى متعدد از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و معصومان عليهم السّلام رسيده و مرحوم مجلسى تعدادى از آنها را در بحار الانوار روايت كرده است . بحار الانوار ، ج 76 ، ص 230 و 232 .