هر كرا با مرده سودايى بود * بر اميد زنده سيمايى بود
آن دروگر روى آورده به چوب * بر اميد خدمت مهروى خوب " « 1 »
* *
" حرف قرآن را ضريران معدناند * خر نبينند و به پالان برزنند
چون تو بينايى پى خر رو كه جست * چند پالان دوزى ، اى پالانپرست " « 2 »
او در شرح بيت زير گويد :
" اى برادر تو همين انديشهاى * ما بقى تو استخوان ريشهاى "
" تو به اين معنى نظر كن كه همان انديشه اشارت به آن انديشه مخصوص است و آن را به انديشه عبارت كرديم جهت توسع اما فى الحقيقة آن انديشه نيست و اگر هست اين جنس انديشه نيست كه مردم فهم كردهاند ما را غرض اين معنى بود از لفظ انديشه و اگر كسى اين معنى را خواهد كه نازلتر تاويل كند جهت فهم عوام بگويد كه الانسان حيوان ناطق و نطق انديشه باشد خواهى مضمر و خواهى مظهر و غير آن حيوان باشد پس درست آمد كه انسان عبارت از انديشه است باقى استخوان و ريشه است كلام همچون آفتاب است ، همه آدميان گرم و زنده ازواند و دايما آفتاب هست و موجودست و حاضرست و همه ازو دائما گرمند الا آفتاب در نظر نمىآيد و نمىدانند كه ازو زندهاند و گرمند ، اما چون بواسطهء لفظى و عبارتى خواهى شكر ، خواهى شكايت ، خواهى خير ، خواهى شر گفته آيد آفتاب در نظر آيد همچون كه آفتاب فلكى دايما تابانست اما در نظر نمىآيد شعاعش تا بر ديوارى نتابد ، همچنانك تا واسطهء حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پيدا نشود .
اگرچه دايما هست زيرا كه آفتاب لطيفست و هوا لطيف . كثافتى مىبايد تا بواسطهء آن كثافت در نظر آيد و ظاهر شود يكى گفت خدا هيچ او را معنيى روى ننمود و خيره و افسرده ماند چونك گفتند خدا چنين كرد و چنين فرمود و چنين نهى كرد ، گرم شد و ديد ، پس لطافت حق را اگرچه موجود بود و برو مىتافت نمىديد ، تا واسطهء امر و نهى و خلق و قدرت بوى شرح نكردند نتوانست ديدن ،
هامش
( 1 ) مثنوى ، سوم ، ص 32 - 31 ، ب 546 - 540
( 2 ) دوم ، ص 286 ، ب 24 - 723