باز . .
" بهارست و همه تركان بسوى ييله رو كرده * كه وقت آمد كه از قشلق به ييلا رخت گرداند
مده مر گوسفندان را گياه و برگ پارينه * كه باغ و بيشه مىخندد ، كه برگ تازه افشاند
صلا زد هدهد و قمرى كه خندان شود گر مگوى * كه باز آمد سليمانى كه مورى را نرنجاند . . .
قماشه سوى بستان بركه گل خنديد و نيلوفر * بود كآنجا بود دلبر ، سعادت را كى مىداند ؟ « 1 »
مولانا مىگويد : دوستان ، بهار آمد . در سروستان منزل كنيم تا بخت خفته را بيدار سازيم . چون غريبان چمن كه بىپا روان شدهاند و مىبالند ، ما نيز كه پاى بستهايم ، گام بزنيم و به غريبستان رخت بربنديم . برگ قدرتى كرده ، شاخ را شكافته است . سرو از زير خاك سر برآورده است . غنچه به رنگ گل درآمده و خودى را فرونهاده است . آنها چه كردهاند كه از زندان رستهاند ؟ چه آموختهاند ، تا بدين مقام رسيدهاند ؟ از خودى دست شستهاند ؟ ما نيز بياموزيم تا آن كار را در پيش گيريم « 2 » . اى گل چرا نمىخندى ؟ حالا كه از هجران رستهاى . اى ابر چرا نمىگريى ؟ حال كه از يار خود بريدهاى . اى گل چمن را بياراى و آشكارا خنده كن . زيراكه سه ماه در ميان خارها متوارى بودى « 3 » .
مولانا در بهار شاد و خرم است و در پاييز احساس الم مىكند :
بىبرگى بستان بين كامد دى ديوانه * خوبان چمن رفتند از باغ سوى خانه
زردى رخ بستان كز فرقت آن خوبان * بستان شده گورستان ، زندان شده كاشانه
تركان پرىچهره نك عزم سفر كردند * يك يك به سوى قشلق از غارت بيگانه
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 7 ، ص 108
( 2 ) همان كتاب ، ج 3 ، ص 176
( 3 ) همان كتاب ، ج 6 ، ص 192