در شهر يك سلطان بود ، وين شهر پرسلطان عجب * بر چرخ يك ماهست بس ، وين چرخ پرماه و زحل
رورو طبيبان را بگو كآنجا شما را كار نيست * كآنجا نباشد علتى و آنجا نبيند كس خلل
نى قاضيى نى شحنهاى نى مير شهر و محتسب * بر آب دريا كى رود دعوى و خصمى و جدل ؟ « 1 »
مولانا وقتى مىخواهد تحقق مادى و آزادگى كامل خود را در اين عالم معنوى و در اين ديار انسانى بيان كند ، معتقد است كه بدين آزادگى تنها از راه پيماندارى و وفاى به عهد و جوانمردى مىتوان دست يافت . گويد :
" سر را چه محل باشد در راه وفادارى * جان را چقدر باشد در دين جوا مردى ؟
كامل صفت آن باشد ، كو صيد فنا باشد * يك موى نمىگنجد در دايرهء فردى . . . . .
با سينهء ناشسته ، چه سود ز رو شستن ؟ * كز حرص چو جارويى ، پيوسته در اين گردى
هر روز من آدينه وين خطبهء من دائم * وين منبر من عالى ، مقصورهء من مردى . . « 2 »
حتى پا فراتر مىنهد و بىپروا مىگويد :
" بگشادند خزينه ، همه خلعت پوشيد * مصطفى باز بيامد ، همه ايمان آريد " « 3 »
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 146 .
( 2 ) همان كتاب ، ج 5 ، ص 87 - 286 .
( 3 ) همان كتاب ، ج 7 ، ص 96 .