چون درهها اندر هوا ، خورشيد ايشان را قبا * بر آب و گل بنهاده پا وز عين دل بر كرده سر
در موج درياهاى خون بگذشته بر بالاى خون * وز موج وز غوغاى خون دامانشان ناگشتهتر
در خار ليكن همچو گل ، در جنس ليكن همچو مل * در آب و گل ليكن چو دل ، در شب و ليكن چون سحر
بارى تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان * مستى خوشى از راحشان فارغ شده از خير و شر
بس كن كه هر مرغ اى پسر خود كى خورد انجير تر ؟ * شد طعمهء طوطى شكر وان زاغ را چيزى دگر " « 1 »
* *
" اينك آن مرغان كه ايشان بيضهها زرين كنند * كرّهء تند فلك را هر سحرگه زين كنند
چون بتازند آسمان هفتمين ميدان شود * چون بخسبند آفتاب و ماه را بالين كنند
ماهيانى كندرون جان هريك يونسى است * گلبنانى كه فلك را خوب و خوبآيين كنند
دوزخآشامان جنت بخش ، روز رستخيز * حاكمند و نى دعا دانند و نه نفرين كنند
از لطافت كوهها را در هوا رقصان كنند * وز حلاوت بحرها را چون شكر شيرين كنند
جسمها را جان كنند و جان جاويدان كنند * سنگها را كان لعل و كفرها را دين كند
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 2 ص 270 - 269 .