تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
پنج وقت آمد نماز و رهنمون * عاشقان را فى صلاة دائمون
نه به پنج آرام گيرد آن خمار * كه در آن سرهاست نى پانصد هزار " « 1 »
دربارهء حج هم نظرى مشابه عقيدهء فوق ابراز مىدارد و مىگويد :
" اى قوم به حج رفته ، كجائيد ، كجائيد ؟ * معشوق همين‌جاست ، بياييد ، بيايد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار * در باديه سرگشته شما در چه هوائيد ؟
گر صورت بىصورت معشوق ببينيد * هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد * يك‌بار از اين خانه برين بام برآييد
آن خانه لطيفست نشانهاش بگفتيد * از خواجهء آن خانه نشانى بنماييد
يك دسته گل كو ؟ اگر آن باغ بديديت * يك گوهر جان كو ؟ ، اگر از بحر خداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد * افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد " « 2 »
قبلا اشاره كرده بوديم كه مولانا در مثنوى يكى از قصه‌هايى را كه مفهوم واحدى با نوشتهء " مقالات " شمس القا مىكند ، به نظم درآورده است . و آن قصهء به حج رفتن بايزيدست كه در راه كعبه به ديدن يكى از مشايخ رفت شيخ از بايزيد پرسيد : كجا مىروى ؟ گفت : به مكه به زيارت خانهء خدا . گفت : زاد راه چه دارى ؟ گفت : دويست درم . گفت : برخيز و هفت بار گرد من طواف كن و آن سيم را به من ده . . . . . . « 3 » . مولانا در اشعار زير دنياى عارفانهء عارفانى را كه تمام قيود را بريده‌اند ، با بيانى بس دلكش وصف كرده است :
" رو چشم جان را برگشا در بيدلان اندر نگر * قومى چو دل زير و زبر ، قومى چو جان بىپا و سر
بىكسب و بىكوشش همه ، چون ديگ در جوشش همه * بىپرده و پوشش همه ، دل پيش حكمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر * وز عقل و دانش رادتر وز آب حيوان پاك‌تر
هامش
( 1 ) مثنوى ، ششم ، ص 424 ، ب 70 - 2669 . ( 2 ) كليات شمس ، 2 ، ص 65 . ( 3 ) مقالات ، عماد ، ص 320 .