هستيها از وى خلعت وجود پوشيده و هستى يافتهاند « 1 » .
ملاحظه مىشود كه اگر اين اعتقاد تحقق يابد ، بيش از آنكه انسان را به ولنگارى وادارد و او را به دنياى نيستى بكشاند و غرق خيالات باطن كند ، به وحدت وجود عملى راه مىنمايد ، وحدتى كه با بلندنظرى بيكران ، انسانيت را بر تخت فرمانروايى مىنشاند و دنيا را به ابديت مىپيوندد و نيكى و خير را هدف خود قرار مىدهد .
دنيا چيست ؟
مولانا هرگز دنيا را زشت و كائنات را مطرود و روى زمين را نكوهيده نمىداند . به نظر وى آنچه به نام دنيا نكوهش مىشود ، يا به عبارت صحيحتر دنياى نكوهش شده ، همان حرص و آز است و حقيقت را در نيافتن است و بدين تقرير دنيا مفهومى است كه به قدر دانش هركس تغيير مىكند . از ديدهء كسى كه به حقيقت دست نيافته است ، اين دنيا به مثابهء برزخى است . چنان كه فرمايد :
" اى دهان تو خود دهانهء دوزخى * وى لبان تو بر مثال برزخى
نور باقى پهلوى دنياى دون * شير صافى پهلوى جوهاى خون " « 2 »
از ديدگاه كسانى كه دست در دامن يار دارند و به اين دولت سرمدى رسيدهاند ، كنج اين جهان ناگزير ، مردارى بيش نيست « 3 » و گرفتار اين زندان ، تا روزى كه افلاسش به ثبوت نرسد ، در مجلس دنيا باقى خواهد ماند « 4 » اهل دنيا جملگى زندانيند و درون زندان در انتظار مرگ نشستهاند ، نادرند زندانيانى كه جسم در زندان و جان در عالم علوى دارند « 5 » اينان در چاه دنيا افتادهاند و درون چاه عكس خود را ديدهاند . اين تمثيل يادآور حكايت زير از " فيه ما فيه "
هامش
( 1 ) مثنوى ، ص 365 ، ب 18 - 1617 .
( 2 ) همان ، دوم ، ص 247 ، ب 13 - 12 .
( 3 ) همان ، ص 279 ، ب 592 .
( 4 ) همان ، ص 283 ، ص 653 .
( 5 ) همان ، ششم ، ص 467 ، ب 5 . - 3404 .