نمىگردد . بيمارى حرص تنها يك علاج دارد و آن عشق است . عشق داروى جملهء علتهاست . . . . . . . . « 1 »
در دنيايى كه قهر خانهء كردگار است « 2 » و پيوسته چون تمساحى دهان باز كرده و براى طعمهء مرغكان ، كرم لاى دندانهاى خود نهاده « 3 » ، امارت ، وزارت و سلطنت ، و بال مردم شدن و در واقع مرگ و درد و احتضار است « 4 » اين ملك بر تنپرستان ارزانى باد . ما بندهء عشق بىزواليم « 5 » . هيچ گوشهاى در جهان بىدد و دام نيست ، آرامش فقط در خلوتگاه حق است « 6 » ناگزير چنين دنياى نكوهيده را بايد شناخت و شناساند . مولانا در ابيات زير خود به تعريف دنيا برمىخيزد :
" چيست دنيا ؟ از خدا غافل بدن * بىقماش و نقره و ميزان و زن
مال را كز بهر دين باشى حمول * نعم مال صالح خواندش رسول
آب در كشتى هلاك كشتى است * آب اندر زير كشتى پشتى است
كوزهء سربسته اندر آب زفت * از دل پرباد فوق آب رفت
باد درويشى چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساكن بود
گرچه جملهء اين جهان ملك وى است * ملك در چشم دل وى لاشى است " « 7 »
اين نفس است كه دنيا را در ديدهء ما تنگ و كدر جلوه مىدهد و انسان را به نزاع با حق وامىدارد « 8 »
هامش
( 1 ) مثنوى ، اول ، ص 4 ، ب 24 - 19
( 2 ) همان ، ششم ، ص 380 ، ب 1890 .
( 3 ) همان ، ص 508 ، ب 4086 - 4082 .
( 4 ) همان ، ص 289 ، ب 22 - 321 .
( 5 ) همان ، ص 528 ، ب 22 - 4420 .
( 6 ) همان ، دوم ، ص 279 ، ب 591 به بعد .
( 7 ) همان ، اول ، ص 61 ، ب 983 به بعد .
( 8 ) همان ، دوم ، ص 290 ، ب 784 .