تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
خانه‌ام گرچه نيست لايق تو * ليك هستم به صدق عاشق تو " « 1 »
نزول شمس را با عبارات زير بيان مىكند :
" ناگهان شمس دين رسيد به وى * گشت فانى ز تاب نورش فى « 2 »
از وراى جهان عشق آواز * برسانيد بىدف و بىساز
شرح كردش ز حالت معشوق * تا كه سرش گذشت از عيوق
گفت اگرچه به باطنى تو گرو * باطن باطنم من اين بشنو
سر اسرار و نور انوارم * نرسند اوليا به اسرارم
عشق در راه من بود پرده * عشق زنده است پيش من مرده . . .
دعوتش كرد در جهان عجب * كه نديد آن به خواب ترك و عرب
شيخ استاد گشت نوآموز * درس خواندى به خدمتش هر روز
منتهى بود مبتدى شد باز * مقتدى بود مقتدى شد باز
گرچه در علم فقر كامل بود * علم نو بود كو به وى بنمود . . .
شمس تبريز بود از آن شاهان * دعوتش كرد لاجرم سوى آن
جنس آن بود هم بدان پيوست * از ره جان به حان جان پيوست
رهبرش گشت ، شمس تبريزى * آنكه بودش نهاد خونريزى . . . " « 3 »
سلطان ولد عاشقان ذات بارى و معشوقان را به سه مرتبه منقسم مىداند و حسين بن منصور حلاج را در نخستين مقام عاشقى جاى مىدهد ، اما مراتب معشوقان را فاش نمىكند و مىگويد حتى كسانى كه در مراتب متعالى عاشقى قرار دارند ، تنها نام اولين مقام معشوقى را شنيده‌اند و از مرتبهء ميانين به هيچ‌كس نام و نشانى نرسيده است . آنگاه مىافزايد كه شمس سرور و سلطان معشوقانى است كه به آخرين مقام معشوقى دست يافته‌اند و هم از اين روست كه مولانا در حق وى گفته است :
" طيور الضحى لا تستطيع شعاعه * فكيف طيور الليل تطمع ان ترى "
در قسمت منظوم عنوان بالا ، سلطان ولد مىگويد :
هامش
( 1 ) ابتدانامه ، ص 42 ( 2 ) مصراع دوم در متن مرحوم همايى : گفت آنى . . . ( 3 ) ابتدانامه ، 198 - 197