بعد از ملاقات با شمس ، تحولى عظيم در حيات مولانا روى نمود . شايسته است كه اينجا رشتهء كلام را به مولانا واگذاريم :
" سخت خوش است چشم تو وان رخ گلفشان تو * دوش چه خوردهاى بتا راست بگو به جان تو
فتنهگر است نام تو پرشكر است دام تو * با طرب است جام تو با نمك است نان تو
خوبى جمله شاهدان مات شد و كساد شد * چون بنمود ذرهء خوبى بيكران تو
مرده اگر ببيندت فهم كند كه سرخوشى * چند نهان كنى كه مى فاش كند نهان تو
بوى كباب مىزند از دل پرفغان من * بوى شراب مىزند از دم و از فغان تو . . .
زاهد كشورى بدم ، صاحب منبرى بدم * كرد قضا دل مرا عاشق و كفزنان تو . . . " « 1 »
باز فرمايد :
به جان جملهء مستان كه مستم * بگير اى دلبر عيار دستم
به جان حمله جانبازان كه جانم * به جان رستگارانش كه رستم
عطاردوار دفتر باره بودم * زبردست اديبان مىنشستم
چو ديدم لوح پيشانى ساقى * شدم مست و قلمها را شكستم
حمال يار شد قبلهء نمازم * ز اشك رشك او شد آبدستم
ز حسن يوسفى سرمست بودم * كه حسنش هردمى گويد الستم
در آن مستى ترنجى مىبريدم * ترنج اينك درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست * بسوزان هستيم گر بىتو هستم
تويى معبود در كعبه و كنشتم * تويى مقصود از بالا و پستم . . . " « 2 »
باز فرمايد :
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 5 ، ص 24
( 2 ) همان كتاب ، ج 3 ، ص 237 - 236