در جهان معشوق و مطلوب خدا * از ازل مخصوص و محبوب خدا
چون به مولاناش شد ناگه تلاق * هر دو را افتاد باهم اعتناق
گشت عاشق چون بديد آن روش را * و آن جمال و آن خدايى خوش را
و آن دو چشم نرگس خونيش را * و آن صفا و ذوق بىچونيش را
و آن دهان پر در اسرار را * كه ببخشيدى حيات احرار را
وانكه از غيرت خدا كردش نهان * تا نبيند هيچ چشمش در جهان
رو به دو آورد شد مفتون او * گشته آن ليلى و اين مجنون او
بىحضور او نبود اين را حضور * بىجمال او نبودش هيچ نور
بود با وى روز و شب بىافتراق * مىنگشتى سير هرگز زان فراق
در يمش مانند ماهى زنده بود * از دل و جان دايم او را بنده بود " « 1 »
زندگانى شمس در قونيه و عزيمت او به شام :
شمس ديگر در نظر مولانا رمز جمله كائنات بود . مولانا او را از ذات بارى تفريق نمىكرد و او را ظهور كمال مطلق مىدانست . چنان كه در بيت زير مىگويد :
" در بسته بود محكم ، آن پادشاه اعظم * پوشيد دلق آدم ، ناگاه از درآمد " « 2 »
سلطان ولد در انتهانامه ، ماجراى پدر را با شمس چنين بيان مىكند :
مولانا با شمس همدم شد و صحبت او را چون جان برگزيد . شب و روز در خدمت وى بود در جمال او نور خدا را مىديد . جمالى كه هيچكس جز مولانا آن را درنيافت و رايحهء آن را كسى جز وى نشنيد . در اينجا سلطان ولد ، مولانا را به اويس قرنى - كه شيفتهء پيامبر بود - مانند كرده است .
شيفتگى صوفى عارف و مدرس پرهيزگارى چون مولانا كه مردم دوستش
هامش
( 1 ) همان نسخه ،b88
( 2 ) بيت به صورت زير در كليات شمس آمده است :" آن پادشاه اعظم در بسته بود محكم * پوشيد دلق آدم امروز بر درآمد "ج 2 ، ص 171