27 ، 4 - و اصحاب ديوجانس را كلبيون [ 61 - ب ] مىگويند از براى آنكه ايشان مقيد نبودند به رسوم و عادات ، بلكه تارك آنها بودند مثل تزويج و بناى خانهها و تجارت و ذخيره نهادن . دوست مىداشتند برادران و خويشان خود را به بخشش وجود ، و هر كه مذهب و روش ايشان اختيار مىنمود ، نيكويى و احسان نسبت به ايشان به جا مىآورد ، بسيار دوست مىداشتند آنها را ، و سائر مردمان را دشمن مىداشتند ، و اين خلق سگ است .
27 ، 5 - و گفتند او را كه : چرا از جهت خود خانه نمىكنى « 3 » ؟ گفت اگر شما دانيد خانهء مرا و بزرگى و وسعت آن را هرآينه خواهيد دانست كه خانههاى شما و خانههاى همهء عالم در آنجا مىگنجد ، يعنى همهء روى زمين خانهء او بود ، و آسمان سقف آن خانه ، و همه مردمان او را به جهت حقانيت دوست مىداشتند ، و مقدم مىداشت ايشان را بر نفس خود . آنچه از خوارى و مذلت از ملوك و اهل سوق برو وارد مىگشت همه را متحمل مىشد و برمىداشت ، و قناعت كرده بود به دو جامهء پشمين .
به همين روش بود « 4 » حال او تا آنكه از دنيا مفارقت گزيد .
27 ، 6 - اهل اثينه او را به رسالت پيش اسكندر فرستادند . چون ملاقات روى داد ، اسكندر گفت : چه چيز خشنود مىسازد ايشان را از من ؟
گفت : گمان من اينست كه خشنودى ايشان « 5 » از تو صورت نمىبندد مگر به مرگ تو .
27 ، 7 - روزى پادشاه وقت برو بگذشت « 6 » ، ديد او را كه در جائى بلند « 7 » كه آفتاب روست نشسته است . پادشاه ايستاده گفت : بگو چه حاجت دارى تا روا كنم ؟ گفت : حاجت من آنكه از من به يك جانب شوى تا آفتاب
هامش
( 3 ) - د : بنا نمىكنى .
( 4 ) - د : به همين نسق مىبود .
( 5 ) - اساس : ايشان را .
( 6 ) - د : گذشت .
( 7 ) - اساس : جائى بيند ، د : جائى بلندى .